#ایسکا_پارت_266
- خیلی دوست دارم نیاز. عاشقتم دختر! اینقدر عاشق که تا قبل از این جریان از شدتش خبر نداشتم.
دختر، دختر، دختر!
این واژه مرتبا توی گوشم زنگ میزد و دور سرم میچرخید. اگه بفهمه که دیگه دختر نیستم بازم شدت عشقش زیاده؟ اگه بفهمه که اچآیوی دارم اصلاً منو آدم حساب میکنه که بخواد عاشقمم باشه؟
باز دستمو گرفت و گفت:
- نیازم؟ چرا باهام حرف نمیزنی؟ نکنه هنوز درد داری؟
رومو بهسمت پنجره کردم. اخمام تو هم رفته بود.
- برو بیرون!
فشار دستش کم شد. کمی مکث کرد و با تعجب گفت:
- نیاز!
با صدای بلندی فریاد زدم:
- مگه نشنیدی چی گفتم؟ برو بیرون! همین حالا.
با فریاد من، دوتا پرستار اومدن داخل. امید مات به من نگاه میکرد. انتظار نداشت که بعد از این مدت دوری و عذاب اینجوری برخورد کنم. چشماش از سؤال، سردرگمی و بهت پر شده بود.
- جناب رضایی بهتره که از اینجا برید بیرون، دکتر میخوان با شما صحبت کنن.
امید هنوز به من نگاه میکرد و چشمای من دوباره سمت پنجره رفت. صدایی ازش درنیومد؛ اما صدای قدمها و بعدش هم صدای در، نشون میداد که رفته.
رو به پرستاری که هنوز مونده بود تو اتاق و داشت با ترحم نگاهم میکرد گفتم:
- دیگه نمیخوام ببینمش.
سرش رو تکون داد و گفت:
- باشه؛ ولی خیلی دوستت داره، نذار بیشتر از این عذاب بکشه!
با خشم گفتم:
- مگه تو نمیدونی من الان چه اوضاعی دارم؟! وقتی بفهمه دیگه پشتسرشم نگاه نمیکنه!
romangram.com | @romangram_com