#ایسکا_پارت_265
یکیشونم دست و دهن منو باز میکنه. نگاهش میکنم. علی رئوفه! داره باهام حرف میزنه؛ اما نمیفهمم چی میگه. مات به چشماش شدم. چرا اینقدر سبزش با سبزای دیگه فرق داره؟
تکونم میده. شونههام درد میگیره. ضعیف شدم. میفهمه!
رو به دیگران یه چیزی رو داد میزنه. روشو برمیگردونه سمتم. بیتوجه به اینکه لباساش کثـ*ـیف میشه بلندم میکنه. نگاهمو میچرخونم و به فرخ که هنوز گوشهی دیوار افتاده نگاه میکنم.
علی از اتاق خارج میشه. نگاه من هنوز به عقبه. کاشکی کسی نمیومد. کاشکی گیسو منو هم میکشت.
انگار عجله داره! میدوئه. یه سری آدم توی راهرو خونین و مالین روی هم افتادن. منو سفت نگه داشته. میریم بیرون، هوا تاریکه. یه عالمه ماشین و آمبولانس توی محوطه ایستادن. دور و ورمون شلوغه، هرکی داره یه کاری انجام میده.
محمد با کت و شلوار خونی نشسته رو زمین و به ماشین تکیه داده.
در آمبولانس رو باز میکنن. علی منو میذاره روی تخت، یه چیزی بهشون میگه و میره؛ اما قبلش عمیق بهم نگاه میکنه.
نگاه من هنوز به فرخه! روی سقف آمبولانس خوابیده و بوی گند خونش داره حالم رو به هم میزنه.
***
به سرمی که به دستم وصل شده بود نگاه میکردم. هوا کمکم داشت روشن میشد؛ اما خواب به چشمای من نمیومد. انگار همهچیز یه خواب بود. یه کابوس. بهسرعت اتفاق افتاد و بهسرعت هم تموم شد. تموم که نه! تازه شروع شده. خیلی به خودکشی فکر کردم. میخواستم بعد از اینکه از شر بیمارستان و پلیسا راحت شدم، برم توی وان حموم و خودم رو توی آب خفه کنم. دیگه تحمل این زندگی سخت بود. دیگه هیچی مهم نبود. حتی خدا!
در اتاق بهشدت باز شد و صدای مردی که یه روزی قرار بود مردم بشه، باعث شد که چشمام رو زود روی هم بذارم.
- نیاز، عزیزم!
صدای قدمهای سریعش که داشت بهسمت تخت میومد، مضطربم کرد؛ اما چشمام رو باز نکردم. نمیخواستم ببینمش، نمیخواستم باش حرف بزنم و داغ دلم تازهترشه. نمیخواستم.
بوی عطر خنکش، برعکس همیشه عذابم داد. دست سرد و یخ زدهام، توسط دست داغ و مردونهش گرم شد.
- نیاز خانوم؟ چرا نمیذاری چشمای قشنگتو ببینم؟ میدونم بیداری! چشماتو باز کن که این قلب بیقرار حسابی دلتنگ اون نگاه مهربونته. باز کن چشماتو قربونت برم.
باورم نمیشد که این مرد امیده! امید کی این همه قربون صدقهی من میرفت؟ چقدر دیر یادش افتاد که دست از غرورش برداره. چقدر دیر!
چشمامو بهآرومی باز کردم و نگاهم توی نگاه قرمز و مشتاقش گره خورد. اشکی از گوشهی چشمش چکید و افتاد روی گونهی من! خم شد و من رو در آغـ*ـوش گرفت؛ مثل یه پدر، مثل یه عاشق!
- داشتم دیوونه میشدم. دیگه این کارو با امید نکن. دیگه نذار توی سرگردونی دست و پا بزنم. دیگه نمیذارم برای یه ثانیه هم ازم جدا بشی. قول میدم که از این به بعد بیشتر از جواهرم مراقبت کنم. منو ببخش که حواسم بهت نبود. ببخش خانومم.
آغوشش با اینکه پر بود از گرما و دلتنگی؛ اما مثل همیشه آرومم نکرد. حرفاش امیدوارم نکرد. انگار تو این دنیا نبودم!
ازم جدا شد و صاف بالا سرم ایستاد. دستی به صورتش کشید و لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com