#ایسکا_پارت_264


- دوباره داری وسوسه‌م می‌کنی.

از شدت عصبانیت زبونم بند اومد. حالم داشت به هم می‌خورد. آخ اگه قدرت داشتم، می‌دونستم چه‌جوری حقش رو بذارم کف دستش. نفرت توی نگاهم رو دید!

صاف ایستاد سرجاش و خندید.

- باشه اذیتت نمی‌کنم. امروز اما باید حتماً یه مسئله‌ای رو بهت گوش‌زد کنم عشقم.

سمت فرخ رفت. دستی روی شونه‌اش گذاشت و به چشماش زل زد. فرخم لبخند کثـ*ـیفی روی لباش بود.

گیسو با خونسردی ایستاد روی پنجه‌ی پا و جوری که منم بشنوم در گوش فرخ گفت:

- به جمع روبان قرمزها خوش اومدین! هر دوتون!

***

بوی گند جنازه کل اتاق رو برداشته و نگاه مات من بهش روز و شبم رو پر کرده. فرخی که این بلا رو سرم آورد حالا جلوی پای من نقش بر زمین شده و جنازه‌ش کم‌کم داره می‌گنده. هیچ‌کس نمیاد، هیچ خبری از کسی نیست. دیگه هیچی مهم نیست، حتی حال من بد نیست. من دیگه من نیست! حتی دیگه به امید هم فکر نمی‌کنم. اونم دیگه منو نمی‌خواد. یه زن ایدزی به چه دردش می‌خوره؟ یه زنی که دیگه راهی برای ادامه‌ی زندگی نداره.

حتی دیگه به امید هم فکر نمی‌کنم. اون مرد چشم سیاه و سالم کجا و این زن کبود شده از کتک و ایدزی کجا.

دیگه بهش فکر نمی‌کنم. اصلاً شاید منم تا چند ثانیه‌ی دیگه بمیرم. اون زن مرده می‌خواد چی‌کار؟

الانم من یه مرده‌م، اون دیگه منو نمی‌خواد.

چرا باید بخواد؟ مگه من چی دارم؟

ایدز، ایدز دارم!

کم‌کم اون سکوت مطلق داره شکسته میشه. صدای داد و فریاد میاد. صدای تیراندازی!

اون‌قدر مهم نیست که در موردش فکر کنم. حتماً بازم گیسو داره آدم می‌کشه. حتماً دارن به هم شلاق می‌زنن. حتماً دارن ایدز بازی می‌کنن.

نگاهم هنوز به جنازه‌ی فرخه. اولین مردی که به حریم من راه پیدا کرد و به وحشیانه‌ترین شکل ممکن زنم کرد، ایدزیم کرد.

در اتاق به‌شدت شکسته شد. چند نفر ریختن داخل اما نگاه من هنوز به فرخه...

اومدن سمتم. یه چیزایی دارن میگن! چی دارن میگن؟ مهم نیست.

فرخ رو به یه سمت دیگه می‌کشن.

romangram.com | @romangram_com