#ایسکا_پارت_263
- خدا به دادم برس! خدا منو بکش. خدا!
اونقدر بلند فریاد زدم که صدای کثافت کاریاشون توی صدام گم شد! این دیگه چه شکنجهایه؟ خسته شدم از بس دارم چرا چرا میکنم. خسته شدم، چرا تموم نمیشه. کاشکی میشد بمیرم.
چشمام بسته بود و زیر لب با خودم اصوات نامفهمومی رو زمزمه میکردم. پیشونیم خیس عرق بود و برعکس آتش درونم همهی بدنم یخ کرده بود. درست عین یه مرده.
وقتی چشمامو از هم باز کردم که مانتوم توی بدنم پاره شد. فرخ بود! وحشیانه هجوم آورده بود سمتم! جیغ زدم، از اعماق وجودم. لباس هام تیکه تیکه شد. فریاد زدم. سیلی محکمی به صورتم نواخت، نعره زدم. بوی تند عرقش کل مشاممو پر کرد.
- خدا کجایی؟!
***
باز هم من بودم و یه صندلی و دست و پایی که بسته شده بودن. بهعلاوهی سر و صورت خونی و کبود. اونقدر گریه کردم و ضجه زدم که دیگه چشمهی اشکم خشکیده بود و تنها هقهق ضعیفم توی همون اتاق تاریک پخش میشد. باورم نمیشد بههمین آسونی دخـ*ـتریم بر باد رفت. باورم نمیشد که به این نحو از اون دنیای رنگارنگ دخـ*ـترونه خارج شدم. باورم نمیشد که من زن شدم! با ماتم زمزمه می کردم:
- به همین سادگی؟ یعنی همهچیز تموم شد؟ مثل یه حیوون باهام رفتار کردن و حالا هم مثل آشغال پرتم کردن یه گوشه؟ مگه من چه کاری باهاشون کردم که این بلا رو سرم آوردن؟ چرا اینقدر با من دشمنن که به هیچی رحم نکردن؟ چرا اینقدر کثـ*ـیفن؟
حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود. تمام بدنم میسوخت. بهخاطر همهی اون کتکایی که خورده بودم. گلوم هم بدتر، از بس جیغ کشیده بودم که خون بالا آوردم. شده بودم یه بـرده! یه حیوون ماده! یه بدبخت بیپناه! از خودم عصبی بودم. چرا نتونستم جلوشونو بگیرم؟ چهجوری باید میگرفتم؟ خدا کجا بود؟! اینقدر بندهی بدی بودم که اینجوری ازم تقاص گرفت؟ یه امتحانه. آره یه امتحان! یه امتحان که تمومم کرد. نابودم کرد! بیانگیزهم کرد! آره، دیگه هیچ میلی ندارم که برم سمتش... دیگه... آه...
کمکم چشمام افتاد روی هم و خواب عمیقی برای چند لحظه آرامش رو مهمون وجودم کرد.
***
با آبی که پاشیده شد به صورتم، با ترس از خواب بیدار شدم و به گیسو و فرخ نگاه کردم. احساس نفرت و انزجار تمام وجودم رو پر کرد. با چشمایی که میدونستم مملوئه از خشم و عصیان، نگاهشون کردم.
گیسو چند قدم همونجور که دستاش پشتکمرش در هم گره خورده بود، اومد سمتم و در همون حین گفت:
- باید اقرار کنم که بودن با تو خیلی لـ*ـذت بخشه! خوش بهحال کسی که تا آخر عمرش از وجود تو بهره ببره! اصلاً شاید برای خودم نگهت دارم! توی مواقع لـ*ـذت من، تو شبیه به یه برهی مظلوم و ترسیده میشی. این دقیقاً همون حالتیه که لـ*ـذت منو چند برابر میکنه!
چی باید بهش میگفتم؟ چی میتونستم بگم؟ نگاهمو ازش گرفتم و رومو یه طرف دیگه چرخوندم و به یه نقطهی تاریک زل زدم. به جایی که قیافههای این حیوونای نفس پرست کثـ*ـیف رو نبینم.
چونهم مشت شد توی دستش و سرم رو سمت خودش برگردوند. چشمای خاکستری براقش فرو رفت توی چشمای قهوهای و پر از کینهم. چسب روی دهنم رو بهشدت کشید؛ اما صدام درنیومد و تنها با خشم نگاهش کردم.
- اما اون سرکشی و جسارت توی چشمات رو دوست ندارم. اونی رو که مردم توی تلویزیون میبینن و دوست ندارم. مظلومیتت روانیم میکنه و سرتقیت عصبانیم. روانی بشم، بهت حال میدم؛ ولی خدا نکنه که ...
تف کردم توی صورتش و با انزجار حرفش رو قطع کردم:
- اسم خدا رو روی زبونت نیار کثـ*ـافـ*ـت! دیگه چیزی برام مهم نیست! میخوای عصبی شی؟ به درک! عصبی شو و هر غلطی که دلت میخواد بکن.
لبخندی اومد روی لبش و با انگشت کشید روی صورتش، جایی که آب دهن من ریخته شده بود. انگشتش رو برد تو دهنش و آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com