#ایسکا_پارت_262


قبل از اینکه فرصت کنم به گیسو نگاه کنم، روی تخت پرت شدم! با وحشت سرمو بلند کردم و به گیسو که داشت میومد سمتم نگاه کردم.

- ترسیدی عزیزم؟ بترس اشکال نداره. من لـ*ـذت می‌برم!

- می... می‌خوای چی‌کار کنی؟

خندید. با چشم به فرخ اشاره کرد که جلو بیاد.

- دست و پاشو به تخت ببند. به مجید هم بگو شلاق رو بیاره!

نفس توی سـینه‌م حبس شد. نکنه می‌خواستن منو شکنجه بدن؟ چشمای فرخ برق زد و اومد سمتم. با هر قدمی که برمی‌داشت من روی تخت همون‌جور که نشسته بودم عقب می‌رفتم. آخر سرم خوردم به تاج تخت و سرمو بهش چسبوندم.

بی‌حرف دستمو گرفت تو دستش که با وحشت به گیسو که با لـ*ـذت داشت سرتاپام رو نگاه می‌کرد، چشم دوختم و گفتم:

- می‌خوای چه بلایی سرم بیاری؟

خیره‌ی چشمام شد.

- جیـ*ـگرم بهت گفتم خیلی عجولی. وقتی این‌قدر سؤال می‌پرسی عصبیم می‌کنی. دختر خوبی باش.

فرخ دست‌وپام رو با طناب به چهار گوشه تخت بست. هرچقدر تقلا کردم هرچقدر جیغ و داد کردم کسی به دادم نرسید. فقط بهم می‌خندید و نگاه هر دوشون بهم هـ*ـر*زه بود. داشتم آتیش می‌گرفتم از اینکه این‌قدر بدبخت و ناتوان شدم آتیش می‌گرفتم!

چند دقیقه بعد، یه پسر لاغر و قد بلند داخل اومد. یه شلاق بلند و باریکم دستش بود. لبخند کجی که بهم زد اشک رو به چشمام نشوند.

گیسو جلوی چشم من ایستاد و رو به پسره گفت:

- شروع کن!

پسره خنده‌ای کرد و شلاقش رو بالا برد. چشمام رو بستم و لبم رو به دندون گرفتم. از لای چشمای بستم اشک بود که بیرون می‌ریخت. توی دلم تندتند دعا می‌خوندم. منتظر بودم که درد شلاق بدنم رو بسوزونه و صدای جیغ و فریادم رو به افلاک ببره.

با صدایی که اومد با بهت چشمام رو باز کردم و با دیدن صحنه‌ی روبه‌روم قلبم از حرکت ایستاد.

گیسو خم شده بود و دستاش رو لبه‌ی تخت گذاشته بود. پسره پشتش ایستاده بود و با شلاق محکم به پشتش می‌کوبید. اونم چشماش رو بسته بود و هی می‌گفت:

- محکم‌تر!

نفس‌نفس می‌زدم و آب دهنم خشک شده بود. صدای فریادهای بلند گیسو روی اعصابم خط می‌انداخت و نمی‌دونستم که باید چی‌کار کنم. چشمامو ببندم یا ببینم یا بشنوم یا اون‌قدر زد و زد که لباس گیسو از پشت پاره شده و خون بود که می‌زد بیرون. پسره رفت کنار و فرخ سمت گیسو رفت.

چشمامو بسته بودم و اشک می‌ریختم. اشک می‌ریختم و می‌لرزیدم. تحمل اون فضا از توانم خارج بود. لرزش هیستریک کل وجودم مثل یه ماهی بود که از آب بیرون افتاده. می‌خواستم گوشامو بگیرم تا این صداها رو نشنوم؛ اما دستام به تخت بسته شده بود. دستامو می‌کشیدم و با عجز فقط خدا رو صدا می‌زدم. میون فحش‌هاشون بلند فریاد زدم:

romangram.com | @romangram_com