#ایسکا_پارت_261
- زیاد سؤال میپرسی!
دوباره خم شد سمتم و به لـ*ـبام خیره شد.
- زیباییت رؤیایی نیست؛ اما منو جـ*ـذب میکنه!
نگاهش لرزوندم و حرفش وجودم رو سوزوند. چی داشت میگفت؟! کمی مکث کرد و ازم فاصله گرفت. داشت سمت در میرفت.
- نمیتونم ازت بگذرم. به فرخ میگم آمادهت کنه! به یه بار امتحان میارزی.
و در و بهم کوبید. قلبم داشت دیوانهوار توی سـینهام میتپید و سرم داشت از پرسشهایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشدن میپوکید.
نمیدونم چقدر گذشت؛ اما همون مردک اومد داخل و خندهی زشتی کرد.
- میبینم که چشم خانومو گرفتی!
نگاهمو با نفرت ازش گرفتم و رومو یه طرف دیگه کرد. اومد سمتم و دستش رو زیر بغلم گذاشت. اومدم تقلا بکنم که فهمید و بازوهامو توی دستاش چفت کرد و توان تکون خوردن رو ازم گرفت. زیر لب با حرص زمزمه کردم:
- عو*ضی!
انگار شنید و جوری به دستم فشار آورد که جیغ بلندی زدم و اونم با خنده گفت:
- حالاحالاها مونده که جیغای اصلیتو بزنی خوشگله! خانومم از صدای جیغ و التماس خوشش میاد. اونجا میتونی هرچقدر دلت میخواد گلوتو پاره کنی!
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و با صدای بلندی از خشم غریدم:
- خفه شو! لعنتی من هیچوقت به تو و امثال تو التماس نمیکنم!
هلم داد سمت در و گفت:
- حیف که خانوم گفته فعلاً جیزت نکنم وگرنه تا الان مغز پوکت با دیوار یکی شده بود!
خدایا پناهم باش!
میلرزیدم، میلرزیدم و فقط اسم خدا بود که ورد زبونم شده بود. در اوج ناامیدی بهش امید داشتم. امید داشتم که مدد برسونه و منو از این مخصمه نجات بده. نمیدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد؛ اما هرچی بود بوی خوبی به مشامم نمیرسید. با همهی حسم خطر رو احساس میکردم.
از یه راهرو گذشتیم و رفتیم تو یه اتاق دیگه که برعکس اون اتاق قبلی، تخت خواب و وسایل داشت. خیلی هم شیک و سلطنتی تزئین شده بود.
- فرخ بذارش روی تخت.
romangram.com | @romangram_com