#ایسکا_پارت_260
گیسو!
با دیدن چشمای گردشدهام، خندهی بلندی کرد و به اشاره به اون غول تشن فهموند که از اتاق بره بیرون و در و هم ببنده!
چند قدم اومد سمتم. برعکس همیشه محکم و با اقتدار! ناز و عشـ*ـوهای نداشت. با همون خنده گفت:
- بهبه نیاز خانوم! خوش میگذره اینجا بهت؟
چرا صداش این شکلی شده؟! اینقدر گرفته و زشت! مثل مردها کلفت. با بهت گفتم:
- گیسو... خو... خودتی؟!
دوباره خندید؛ اما این بار بلندتر و طولانیتر. یه خندهی وحشتناک و دیوانهوار! شلوار ارتشی و مانتوی کوتاه سبز رنگش شبیه به یه چریک زن کرده بودش!
بعد از این که کمکم از خندیدن فارغ شد گفت:
- میدونستی اصلاً فکر نمیکردم همچین شخصیتی داشته باشی؟
بیحرف فقط نگاهش کردم. نمیدونستم چی بگم، شوکه و ترسیده بودم. متعجب و وحشت زده بودم! چی میتونستم جوابش رو بدم؟
خم شد سمتمو توی چشمام زل زد.
- فکر میکردم قویتر از این حرفا باشی. دوست داشتم سر و صدا راه بندازی و سرکشی کنی؛ اما مثل اینکه از اون سیاست مدارای هفت خطی!
صاف ایستاد سرجاش و ادامه داد:
- شایدم یه ترسوی بیمصرف!
آب دهنمو قورت دادم. خیلی دوست داشتم بهش بگم اگه خودتم مثل من تو این وضعیت مخوف گیر میفتادی میتونستی لامتاکام حرف بزنی؟ اما زبون به دندون گرفتم و بهآرومی پرسیدم:
- من کجام؟ قضیه چیه؟
یه تای ابروش رو بالا داد و دستاش رو پشتکمرش در هم گره زد.
- خیلی عجولی؛ اما بهت قول میدم که بهزودی همهچیز رو متوجه خواهی شد!
- تو کی هستی؟
تیز نگاهم کرد و لبخندش جمع شد.
romangram.com | @romangram_com