#ایسکا_پارت_259
- من... من اینجا چیکار میکنم؟
از شنیدن صدای گرفتهی خودم وحشت کردم.
با خشم گفت:
- بهتره خفه خون بگیری و فقط غذاتو کوفت کنی. بدون اگه بخوای بازی دربیاری و به فکر اعتصاب بیفتی خودم برمیگردم و با روش مخصوص به خودم غذات رو میدم! فهمیدی؟
نفسم بهزور در میومد. یه دختر تنها با این غول تشن، خیلی ترسناک بود خیلی! سرمو به علامت فهمیدن تندتند تکون دادم. اونقدر ضعیف شده بودم که حتی نمیتونستم لج کنم و مثل همیشه حرف خودم رو بزنم.
چونهم رو محکم گرفت تو دستش و جوری فشردی که شک نداشت جای کبودیش میمونه. از شدت درد دندونامو روی هم فشردم و چشمام رو محکم بستم.
- زبونت رو ازت گرفتن که با سر جواب منو میدی؟! دهنتو پر خون کنم؟!
قطرات اشک همینجوری روی گونههام میریخت. چقدر ذلیل شده بودم! این کی بود که داشت با من اینطوری رفتار میکرد؟ چرا من هیچی نمیگفتم؟ چرا اینقدر ترسو شده بودم؟
- فهمیدم. فهمیدم.
فشاری بیشتری آورد و از لای دندوناش غرید.
- چیو؟!
فقط میخواستم از شر اون درد کشنده خلاصشم. تندتند جواب دادم:
- غذامو میخورم. همهشو میخورم!
چونهم رو با شدت ول کرد؛ جوری که سرم به عقب پرت شد. داشت از اتاق میرفت بیرون و همونطور گفت:
- دستشویی توی همین اتاق هست. استفاده کن که یه ربع دیگه میام و دوباره میبندمت به صندلی.
و از اتاق خارج شد و مثل سری قبل در و قفل کرد. به گوشهای که اشاره کرده بود نگاه کردم. یه در وجود داشت. بهسختی از جا برخاستم و دستمو گذاشتم روی کمرم. همهی بدنم خشک شده بود. بهآرومی رفتم توی دستشویی. یه دستشویی کثیف و کوچیک که پر بود از بوی کثافت و لجن. دستمو گذاشتم روی دهن و بینیم تا بالا نیارم.
بعدش رفتم سراغ غذایی که روی زمین بود. چلو کباب با یه لیوان آب و قاشق رو برداشتم و تندتند شروع کردم به خوردن. باید نیروم رو بهدست میآوردم تا شاید بتونم یه کاری بکنم. اگه بخوام لجبازی بکنم با این حالم معلوم نیست چه بلایی سرم میاد. بهزودی مشخص میشه که این مردک کیه و من اینجا چیکار میکنم. امیدوارم که مشخص بشه. خدایا خودت کمکم کن!
سینی رو گذاشتم سرجاش و وقتی که سیر شدم خودمم رفتم یه گوشه کز کردم و زانوهام رو در آغـوش گرفتم. در که باز شد فهمیدم که یه ربع تموم شده و اومده که دوباره به وضع سابق برم گردونه. سرمو که بلند کردم با دیدن چیزی که روبهروم بود نزدیک بود سکته بکنم.
romangram.com | @romangram_com