#ایسکا_پارت_258
***
روی یه صندلی افتاده بودم و دست و پاها و دهنم محکم بسته شده بود. چند دقیقهای بود که بهوش اومدم بودم اما خبری از کسی نبود. تو یه اتاق تاریک و خالی از وسایل بودم و مدام جیغهای خفه میکشیدم و سعی میکردم که دستمو از طنابهای پیچیده شدهی دورم دربیارم.
اینجا کجاست؟ اون مرتیکه کیه؟ چرا منو دزدیده؟! بهشدت وحشت کرده بودم و اشکام روی گونههام پخش شده بود. اونقدر تکون خودم که صندلی کج شد و همراه باهاش پخش زمین شدم و از شدت درد فریاد کشیدم؛ اما بهخاطر چسبی که روی دهنم بود صدای زیادی به خارج منتقل نشد. روی نیمه چپ بدنم افتادم و دست چپم ضرب محکمی دید.
وای خدا به دادم برس. خدایا من تازه داشتم به زندگی واقعی برمیگشتم این دیگه چه مصیبت تازهایه؟ خدایا نذار جلوش زانو بزنم و شکست بخورم. کمکم کن خدا! برام کمک بیار.
سرم روی زمین بود و بخاطر درد و وضع روحی و ترس بیش از حدم اشک میریختم و توی دلم از خدا کمک میخواستم.
صدای در اومد و متعاقب اون صدای گرفتهی همون مردی که توی دستشویی خفتم کرد.
- آخی! جوجو افتاده رو زمین؟ چرا صندلیتو واژگون کردی جیـ*ـگر؟
نمیتونستم ببینمش چون پشتم به در بود و نمیتونستم بچرخم؛ اما اگه قدرتش رو داشتم یه تف توی صورتش میانداختم. بیشـرف!
صندلی رو صاف کرد و تونستم ببینمش. خم شد توی صورتم که با وحشت گردنم و بردم عقبتر و چشمام اشکیتر شد. سفیدی چشماش بهقرمزی میزد و بوی گند نوشیدنی بینیم رو آزار داد.
- گریه میکنی؟
اشکام رو با دستش پاک کرد و با لحن ترسناکی گفت:
- هنوز مونده که گریههای اصلیتو بکنی! این همه اشک رو بیخودی حروم نکن!
مو بهتنم سیخ شد و توی دلم خدا رو صدا زدم. صاف ایستاد سرجاش و یهو زد زیر خنده. دندونای زرد و نامرتبش چهرهاش رو زشتتر از هر زمان دیگهای نشون میداد. میخندید و من هی وحشتم بیشتر میشد. اونقدر ادامه داد تا آخرش به سرفه افتاد و تلوتلو خوران سمت در اتاق رفت. برگشت سمتم و گفت:
- خیلی قیافت خندهدار شده! اون مشکات مقتدر کجا و این جوجهی لرزون کجا!
و از اتاق رفت بیرون و درو قفل کرد.
از نگاهی که دم رفتنش بهم انداخت کل وجودم لرزش خیلی تندی گرفت و ماتم زده خیره شدم به سیاهی مطلقی که اطرافمو گرفته بود. دستم هنوز درد میکرد؛ اما بدتر از اون سردرگمی این ماجرا بود که داشت عذابم میداد.
من اینجا چیکار میکنم؟!
نمیدونم چقدر گذشت؛ اما میدونم طولانی بود. اونقدر طولانی که گرسنگی و دستشویی بیش از حد بهم فشار میورد و دم نمیزدم. همهی بدنم خشک شده بود و کسی هم بهم سر نمیزد.
پلکام داشت میفتاد رو هم که در باز شد. بهسرعت بازشون کردم و با وحشت به همون مرد خیره شدم. یه سینی دستش بود. اومد نزدیک و سینی رو گذاشت کنار پام روی زمین. خم شد سمتم و بدون ملاحظه و محکم چسب روی دهنم رو کشید. جوری که از شدت درد جیغ کشیدم.
- خفه شو! اگه میخوای جیغجیغ کنی از غذا خبری نیست!
romangram.com | @romangram_com