#ایسکا_پارت_257
با تعجب گفتم:
- امید حالت خوبه؟! تو که به چیزی لب نزدی، یه ربعه زل زدی به من فقط!
لبخند کجی زد و دستشو برد سمت پیتزایی که روی میز بود و درهمونحال گفت:
- گرچه سیر شدم اما...
سکوت کرد و مشغول خوردن شد. حالا چرا نصفه و توی لفافه حرف میزد؟ نمیدونم! شونهای بالا انداختم و یه گاز گندهی دیگه به ساندویچم زدم. یهو از انتهای نون، یه عالمه سس ریخت بیرون و مانتوم رو کثیف کرد. با ناراحتی به مانتوم خیره شدم. گندت بزنن نیاز! چرا هیچوقت یاد نمیگیری مثل بچهی آدم با این نون گردا همبر بخوری؟ همیشه کثیف بازی در میآوردم. از جام بلند شدم و رو به امید گفتم:
- برم مانتومو تمیز کنم.
- زود برگرد کوچولو.
حق داره بهم بگه کوچولو، سن فیل رو دارم؛ اما هنوز بلد نیستم مثل بچهی آدم غذا بخورم!
رفتم توی wc و مشغول تمیز کردن مانتوم شدم. لامصب پاکم نمیشد. رنگ زردش روی مانتوی سفیدم حسابی لک انداخته بود!
همونجور درگیر بودم که یهو یه نره غول گنده داخل اومد. با چشمای گردشده نگاهش کردم. انگار این یارو ندیده روی در نوشتن «بانوان».
- آقا اینجا قسمت بانوانه. بفرمایید بیرون.
قیافهی عجیب غریبی داشت. روی پیشونیش خط یه زخم عمیق و کهنه خودنمایی میکرد. راستش یه خرده ترسیدم. نافرم نگاهم میکرد.
- قسمت بانوان خلوتتره، گفتم بیام اینجا کارمو انجام بدم!
چه صدای نخراشیده و داغونی! آب دهنمو قورت دادم و سرمو تکون دادم. مغزم بهم فرمان داد که سریع اونجا رو ترک کنم. بیحرف خواستم خارج شم که بازومو گرفت و قلبم توی پاچهم افتاد!
- کجا خوشگله؟ من که هنوز کارمو انجام ندادم!
خیلیخیلی ترسیدم؛ اما نمیخواستم ذرهای از این ترس توی صورتم نمود پیدا کنه. دستمو محکم تکون دادم و خیلی جدی گفتم:
- برو هـ*ـر*زه بـازیاتو یه جای دیگه انجام بده. ولم کن بذار برم!
نه تنها دستمو ول نکرد بلکه منو کشید سمت خودش و خندهی زشت و کریهی صورتش رو از هم گشود.
- به این زودی میخوای فرار کنی؟! قراره حالاحالاها ازت پذیرایی کنم!
واقعاً دیگه آژیر خطر داشت مرتباً توی گوشم زنگ میزد. با چشمای از حدقه دراومده نگاهش کردم. باید کمک میخواستم. دهنمو باز کردم تا جیغ بزنم اما با دستمالی که گذاشت روی دهنم خفه شدم و کمکم گیج و منگ افتادم تو بغـ*ـلش و دیگه هیچی نفهمیدم!
romangram.com | @romangram_com