#ایسکا_پارت_256
- تو چرا نمیگی؟
سریع جواب دادم:
- اول باید مردا ابراز علاقه کنن!
- بس کن نیاز! چه ربطی به مرد بودن و زن بودن داره؟! عشق جنسیت نمیشناسه!
عشق! یهو توی ذهنم زنگ عجیبی زد.
- امید به نظرت حس ما واقعاً عشقه به هم؟
- مگه شک داری؟
- نمیدونم. آخه خیلیا رو دیدم که اسم دوست داشتن یا حتی هـ*ـوس رو میذارن عشق و وقتی از هم جدا میشن، شروع میکنن به بدگویی پشتسر همدیگه. یا زود میرن با کس دیگهای رابـ ـطه برقرار میکنن؛ یعنی عشقشون فقط مختص به پروسهای هست که رابـ ـطهای بین اون دو نفر وجود داره.
- اول اینکه بین من و تو، جدایی معنا نداره. از الان با یقین کامل میگم که هیچکس غیر از خدا نمیتونه ما رو از هم جدا کنه. لااقل من یکی دست از سرت بر نمیدارم. دوماً با حرف نمیشه چیزی رو ثابت کرد. زمان همه چیز رو نشون میده.
یهو ایستاد و گفت:
- اینجا یه فست فوده. محیطشم بدک نیست، میخوای بریم داخل؟
به فست فودی که رو به رومون قرار داشت نگاهی انداختم و گفتم:
- آره بریم. خیلی گشنمه!
***
یه گاز گنده به همبرزغالی با سس خردلم زدم و با عشق و لـ*ـذت مشغول جویدنش شدم. چشمامو واسه امید که خیره شده بود به من و دست به غذاش نمیزد، گرد کردم و گفتم:
- چرا نمیخوری؟
یه تای ابروش رو بالا داد.
- اتفاقاً دارم میخورم!
یه نگاه به غذای روی میزش انداختم و یه نگاه هم به چشماش که پر بود از شیطنت! یه شیطنت مردونه و مقتدرانه.
میگم نکنه این امید توهمیه؟! چی داره میخوره که من نمیبینم؟!
romangram.com | @romangram_com