#ایسکا_پارت_255


آهی کشیدم و سعی کردم که این‌طور چیزا رو از ذهنم شوت کنم بیرون. فکر کردن بهشون فقط عصبیم میکنه و بس!

- اون‌جوری که توی این چند وقته فهمیدم برعکس جوونای روشن فکر حال حاضر تو هنوز تعصب و غیرتت رو روی کسی که دوستش داری حفظ کردی. چرا؟

لبخند کم‌رنگی زد و نیم‌نگاهی بهم انداخت.

- اینو از دلم بپرس! قبلاً این‌جوری نبودم و هنوزم نسبت به هیچ‌کس همچین حسی ندارم؛ اما تو فرق می‌کنی. نمی‌دونم چرا وقتی یه مرد بهت نزدیک میشه یا حتی باهات حرف می‌زنه، کله‌م داغ می‌کنه و می‌زنم به سیم آخر!

خندیدم. کمی به خودش فشردم و گفت:

- همیشه بخند. خنده‌هاتو بیشتر از اخمات دوست دارم.

خودمو لوس کردم و گفتم:

- خودمو چی؟

خنده‌ش گرفت؛ اما به روی خودش نیاورد و گفت:

- تو رو چی؟

چپ‌چپی نگاهش کردم و گفتم:

- چی ازت کم میشه اون عبارت رو مثل بچه‌ی آدم مستقیم بهم بگی؟

- به وقتش! برنامه دارم واسه اون موقع.

ابروهام رفت بالا و با کنجکاوی پرسیدم:

- کدوم موقع؟! وقتش کی هست؟

تنها گفت:

- خیلی زود!

با حرص پاهامو کوبوندم به زمین و گفتم:

- ا امید اذیت نکن دیگه! من دوست دارم الان بشنوم.

نیم‌نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:

romangram.com | @romangram_com