#ایسکا_پارت_254


- امید رضایی؟!

امید با کلافگی دستی توی موهاش کشید و نگاهشو ازم گرفت. مردم هجوم آوردن سمتمون. البته بیشتر سمت امید اما خب منم مجبور بودم هی امضا بدم و با یه لبخند ژکوند و مسخره عکس بگیرم.

تو دلمم داشتم بد و بیراه نثار خودم و امید می‌کردم! اگه دعوامون نشده بود کسی هم هنوز متوجه ما نبود و با آرامش به قدم زدنمون ادامه می‌دادیم.

همون‌جور که داشتم امضا می‌دادم، یه پسر جوون سال و سفید چهره‌ای خودش رو کشید سمتم و با کنجکاوی پرسید:

- ببخشید خانم مشکات، فضولی نباشه، شما و آقا امید با هم نامزدید؟

آخه به تو چه بچه پررو؟! گیریم که نامزد باشیم، این مسئله چه دردی از درد تو رو دوا می‌کنه؟ برای یه لحظه موندم چی بگم، هنوز سر این قضیه با امید مشورت نکرده بودیم. من که مسئله‌ای نداشتم؛ اما نمی‌دونستم خود امید با اعلام رسمی رابـطه‌ی ما مشکلی داره یا نه؟ اومدم یه جورایی پسره رو بپیچونم که دستی منو کشید سمت خودش و با کله توی بغـ*ـل امید رفتم. بی‌توجه به من با اخمایی گره خورده داشت امضا می‌کرد؛ ولی انگار حواسشم به من بود چون وقتی دید تو آمپاس گیر کردم با دست چپش منو کشید سمت خودش و بی‌توجه به اطرافیان بازوش دور کـ*ـمرم حلـ*ـقه شد. با این کار رسماً به همه فهموند که با ما هم یه سر و سری داریم! راستش بدم نیومد. عاشق واقعی اونه که عشقش رو جار بزنه و از عواقبش نترسه!

کم‌کم دورمون خلوت شد و ما هم تا دیدیم اوضاع آرومه، به‌سرعت از اون محوطه دور شدیم.

دستش رو آورد بالاتر و دور شونه‌ام حلقه کرد. منم بی‌حرف سرمو گذاشتم رو سرشونه‌‌ش و دستام رو هم دور کـمرش حلــقه کردم. دلم نمی‌خواست بحث رو کش بدم. غرغر کردن و سرکشی بیش از حد مردا رو کلافه و گریزون می‌کنه. همون‌طور که آروم بودن و مطیع بودن زیاد هم، بی‌انگیزه و بی‌تفاوتشون می‌کنه؛ اما خب بازم اعتقاد داشتم که امید اگه عاشق واقعیه باید منو همه جوره با هر اخلاقی بخواد! اگه قراره که با آروم بودن یا سرکشی من احساسش تغییر کنه، همون بهتر، بذار هر چه زودتر تغییر کنه و بره پی‌کارش!

اما خب از یه طرفی منم عاشقش بودم! دوست نداشتم با کارام ازم دلزده بشه. دوست نداشتم آخر این رابـطه به‌هیچ برسه! برای همین باید از سیاست‌های زنونه به نحو احسن برای مدیریت درست این رابـطه استفاده می‌کردم.

- امید؟

- جان دل امید؟

دلم لرزید و چشمام از خوشی پر از اشک شد. چقدر خاک بر سر شده بودم با یه همچین جوابی از جانبش، می‌خواستم از شدت شادی خودمو خفه کنم.

نفس عمیقی کشیدم تا یه خرده به خودم بیام. بعد از کمی مکث گفتم:

- می‌خوام عقاید و افکارت رو راجع به همه چیز بدونم. خصوصاً افکاری که با رابطمون ربط داره. مثلاً اعتقادت درباره‌ی حدود زن و مرد. تعیین میزان حجاب، افکار دینیت، مدل برخورد خودت با خانوما و خیلی چیزای دیگه. لطفا کمی در رابـطه با این موارد واسه‌م توضیح بده.

- زیاد آدم مذهبی و مقیدی نیستم اما خب بی‌دین هم نیستم. توی شناسنامم ثبت شده که مسلمونم؛ ولی هیچ‌وقت درگیرش نشدم و نخواستم که دانشی در این خصوص کسب کنم. بیشتر سرم درگیر چیزای دیگه به‌خصوص موسیقی بود. از این قضیه ناراحتی هم ندارم. به نظر من کسی که آزاری به دیگران نرسونه و راه خودش رو به درستی طی کنه عین دین‌داری و خدا پرستیه. خودتم می‌دونی که توی آمریکا هم معنویات خیلی ضعیفه و یه جورایی به‌صورت یه بحران بزرگ دراومده. منم توی این شرایط به‌دنیا اومدم و بزرگ شدم؛ اما خب به‌طورکلی عقیدم نه زیاد افراطیه نه تفریطی. راه خودمو میرمو کاری به مسائل فرعی ندارم. تعصبی هم ندارم.

- همسر فعلی پدرت هم مسلمونه؟

- نه، مسیحیه، کاتولیک. منتها روش تفکر پدرم مثل خودمه. براش فرقی نداره که یه نفر چه دینی داشته باشه.

- پدر و مادرت از هم جدا شدن یا...؟

- نه. پدر عاشق مادر بود، اما خب اونم یه انسانه. نیاز به همدم داره. نیاز به یه معشوق داره که به زندگی امیدوارش کنه. البته یه سری غرایز طبیعی هم هست که گاهی اوقات به‌خصوص برای آقایون کنترلش سخته. پدر منم آدمی نیست که بخواد هر روز با یه نفر باشه. همون‌جور که گفتم مذهبی نیست اما خب به یه سری چیزا مقیده. تربیت ایرانی خونواده‌ش روش تأثیر زیادی گذاشته.

راست می‌گفت. پدرش درست‌ترین راه ممکن رو انتخاب کرد و از زندگیش لـذت برد. امیر مشکات هم حیوانی‌ترین و پرریاترین راه رو جلوی من عابد و زاهد، پشت‌سرم یه ...

romangram.com | @romangram_com