#ایسکا_پارت_253
- فست فود چاق میکنه. منم عاشق خانومای تپل هستم!
چپچپی نگاهش کردم و با حرص گفتم:
- خانومای چاقالو رو دوست داری؟! پس چرا اومدی با من؟ برو با یکی از همونا دیگه....
و بهحالت قهر دستمو از توی دستش درآوردم و خواستم ازش فاصله بگیرم که بازوم رو گرفت تو دستش و چرخوندم سمت خودش.
- وایسا ببینم. کجا داری درمیری؟ وایسا جوابتو بگیر.
احساس مالکیت شدیدی نسبت بهش داشتم. حق نداشت به جز من کسی دیگهای رو دوست داشته باشه.
بازومو تکون دادم که ولش کنه؛ اما محکمتر چسبیدش. زل زدم توی چشماش و خیلی جدی گفتم:
- میدونی؟ نمیخوام دربرم؛ اما آخه منم عاشق آقایون لاغر و استخونی هستم!
تا قبل از این حرف داشت با لبخند نگاهم میکرد اما تا جمله ی آخرو گفتم همچین نگاهم کرد و اخماش رفت تو هم که به مرز غلط کردن رسیدم؛ اما خب پشیمون نبودم. چرا مردا هر چیزی رو که دلشون میخواد میگن و هر کاری که دوست دارن انجام میدن؟ بعدش میگن شوخی بوده؛ اما ما زنها حق نداریم یه شوخی مثل خودشون بکنیم چون که به غیرت آقا برمیخوره! ببینم مگه فقط آقایون غیرت خرکی دارن؟! پاش برسه خانوما ازشون غیرتیتر و خودخواهترن!
بازوم رو فشرد و گفت:
- چی گفتی؟
با اینکه هرلحظه داشت ترسناک و ترسناکتر میشد اما کم نیاوردم و با همون لحن سابقم، بیپروا گفتم:
- همون که شنیدی. عادت ندارم یه حرف رو دو بار تکرار کنم!
بهآرومی تکونم داد و شمرده شمرده گفت:
- دفعهی آخری باشه که همچین چیزی رو ازت میشنوم نیاز!...تو حق...
حرفش رو قطع کردم و تدافعیتر گفتم:
- واقعاً؟! حق ندارم؟ این چه عدالتیه؟ چطور تو حق داری عاشق خانومای تپل باشی؟! هان؟ اونوقت نمیشه منم عاشق مر...
با فریادی که زد مو به تنم سیخ شد و خفه خون گرفتم.
- نیاز!
روبهروی در هتل بودیم و مردم در رفت و آمد بودن. با نعرهی امید چند نفر ایستادن و با چشمای گردشده بهمون نگاه کردن. تو اون هیر و ویر یهو یکی با صدای بلندی گفت:
romangram.com | @romangram_com