#ایسکا_پارت_252


و چشمکی حواله‌ی چهره‌ی مرموزش کردم و خرامان خرامان رفتم سمت آسانسور. هنوز دو قدم برنداشته بودم که از پشت دستمو گرفت و به‌آرومی فشرد. کنار گوشم با صدای محکم و آرومی گفت:

- به خودت امیدواری نده! تا چند روز آینده کاملاً توی چنگ خودمی.

برگشتم سمتش و جدی گفتم:

- ولی تو هنوز از من خواستگاری نکردی!

لبخندش عمیق‌تر و البته مرموزتر هم شد و این‌دفعه اون بود که از من گذشت و رفت سمت آسانسور.

وا! خدا به خیر بگذرونه! مردم به ترک دیوارم می‌خندن. دویدم دنبالش و داخل آسانسور رفتم.

دست‌به‌سـینه تکیه داد به دیوار اتاقک و به من خیره شد. پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

- چیه؟ آدم ندیدی؟!

درهمون حالت جذابش خیلی صریح جواب داد:

- نه. خوشگل ندیدم!

با شنیدن این حرف، لبخند ملیحی روی لبم نقش بست و سرمو پایین انداختم. خم شد سمتم و گونه‌م رو به‌آرومی بـ*ـوسید و کنار گوشم با صدای آرومی گفت:

- باز تو لپات اناری شد و منو بی‌تاب کردی؟

سرمو بلند کردم و خیره به چشماش شدم. روی پنجه پا ایستادم و گونه‌ش رو با تمام وجود بـ*ـوسیدم. وقتی خواستم سرمو ببرم عقب دستشو گذاشت پشت‌سرم و مانع از جدا شدن لبم از روی گونه‌ی تازه تیغ‌خورده‌ش شد. چشماش رو بسته بود. بعد از چند ثانیه نفس عمیقی کشید و پیشونیم رو با محبت بـ*ـوسید.

با این بـ.. وسـ.. ـه، انگار همه‌ی وجودم از امید پر شد. همه‌ی عشقی که بهش داشتم چند برابر شد و یه بـ.. وسـ.. ـه‌ی ساده، بهترین حس زندگی رو بهم هدیه داد!

در آسانسور که باز شد ما هم از هم جدا شدیم و درحالی‌که دستم توی دستای مردونه‌ش، جا گرفته بود بیرون اومدیم.

دستمو فشرد و همون‌جور که داشتیم از هتل خارج می‌شدیم گفت:

- دوست داری کجا شام بخوریم؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- من اینجا رو نمی‌شناسم؛ ولی خیلی هـوس فست فود کردم.

نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com