#ایسکا_پارت_251
قطره اشکی از گوشه چشمم روی گونهم سر خورد. با صدای آرومی گفتم:
- اگه... اگه یه روزی دوباره به دنیا بیای من رو انتخاب میکنی یا پریناز؟
با این حرف، لبخند کمرنگی روی لباش نقشبست و قطره اشکم رو با انگشتش پاک کرد. گونهم رو نوازش کرد و سرش رو جلو آورد.
بـ.. وسـ.. ـهی ملایمش حالی رو به درونم القا کرد که هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر لـذت بخش و پرآرامش باشه!
بـ.. وسـ.. ـه مردونه و بینظیرش نه تنها سیرابم نکرد بلکه بیش از هر زمان دیگه تشنهی حضورش شدم. تشنهی محبتهای ناگهانیش!
***
در و باز کردم و از اتاق خارج شدم. اتاق خودشم دقیقاً روبهروی من بود. تکیه داده بود به در و منتظر بود. لبخندی به روی چهرهی جذابش پاشیدم و گفتم:
- خیلی وقته منتظری؟
صاف ایستاد سرجاش و یه تای ابروش بالا رفت. از سر تا پام رو با دقت برانداز کرد و گفت:
- زیادی خوشگل کردی! نمیگی شاید یه هیولایی گرسنه باشه و بخورتت؟
منم به تقلید از خودش ابروهام رو دادم بالا و با لحن شیطونی گفتم:
- هیولا داریم تا هیولا! شما کدوم نوع مد نظرته؟
لبخند کجی زد و سمتم اومد.
- تو فکر کن یه هیولای گنده و بیاعصاب!
روبهروش ایستادم و با ناز گفتم:
- خب اینکه مشخصهی خودته استاد رضایی!
خیره شد به صورتم و با همون لبخند جذاب گوشهی لبش گفت:
- مثل اینکه تو هم مشکلی نداری! پس بهتره به جای رستوران بریم توی اتاق خودت.
خندهای کردم و آروم روی سر شونهش کوبیدم.
- حالاحالاها مونده که به اون مرحله برسی!
romangram.com | @romangram_com