#ایسکا_پارت_249
ساکت شد و نگاهم کرد. یه دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه، نمیدونم اما منم محوش شدم.
- پشتسرت رو نگاه کن.
با تعجب ابروهام رفت بالا و گفتم:
- چیکار کنم؟
- جملهم واضحه! گفتم پشتسرت رو ببین.
با شک برگشتم و به پشتسرم رو نگاه کردم. خب، چیزی نبود که! برگشتم و قبل از اینکه بذاره چیزی بگم، گفت:
- در تمام این مدت من جام اونجا بود. چه توی شیراز چه اینجا چه هر جای دیگه. جای تو پیش منه و من هم در همه حال همراهتم. یه روزی خودت اینو ازم خواستی نیاز.
دهنم باز موند؛ یعنی امید توی این چند ماه پیش من بوده و من خبر نداشتم؟
- تو... تو...
حرفم رو قطع کرد و با همون لحن جدی و منحصربهفردش گفت:
- آره. من هیچوقت تنهات نذاشتم و نمیذارم. هرجا بری هستم.
مات نگاهش کردم. آخه این مرد چی میخواد؟ با خودش چندچنده؟ نکنه فقط میخواد منو دیوونه کنه؟
آهم رو دادم بیرون و روی زمین خاکی نشستم و تکیهم رو دادم به تخت سنگی که پشتم بود. اخمام تو هم رفت.
- پریناز کجای زندگی تو جا داره؟
بلافاصله جواب شنیدم:
- هیچجا!
با تمسخر نگاهش کردم.
- هیچجا؟ نکنه بابای منه که با هر بار دیدن پریناز منقلب میشه؟!
چند لحظه نگاهم کرد. جدی و بیاحساس. جوری که نمیشد از توی حالت صورتش پی به درونش ببری. پشتش رو کرد بهم و باز خیرهی اطراف شد. درهمونحال گفت:
- میدونستی اگه تو جای پریناز با یه مرد دیگه ازدواج میکردی عکسالعمل من چی بود؟
romangram.com | @romangram_com