#ایسکا_پارت_248


باز حرفم رو قطع کرد.

- اینجا ایرانه! هر کاری بکنی بازم تویی که متهم میشی به بـدکـاره‌بودن! درضمن من اگه می‌خواستم بگم باید قبل از ازدواج می‌گفتم، نه الان. مردای ایرانی تعصب کورکورانه زیاد دارن! همین مهیار روشن‌فکر ممکنه بعد از شنیدن این جریان سرم رو بذاره رو ســینه‌م‌.

آهم رو دادم بیرون و با حرص گفتم:

- نمی‌دونم شاید حق با تو باشه.

- من عذاب وجدانی درباره‌ی این موضوع ندارم. مسیح به ناحق و به‌زور به من تجـ*ـاوز کرد! توی جایی خر منو گرفت که هر چقدر هم جیغ می‌زدم کسی نبود که بیاد کمکم کنه. خودت که دیدی کمرم چقدر زخمی شده بود. اون یه وحشی به تمام معناست!

خدا خودش می‌دونه که من نه لـذت بردم و نه خواسته‌ی قلبیم این بوده. می‌دونه که من پاکم. هـ*ـر*زه نیستم و با تمام وجود دارم با مهیار زندگی می‌کنم. شاید اگه یه خونواده‌ی خیلی منطقی و بی‌خیالی داشتم، بهشون می‌گفتم و پدر مسیح رو درمی‌آوردن؛ اما می‌دونم که اگه به همین خونواده‌ی خودم جریان رو می‌گفتم، هم اون عـ*ـوضی رو تیکه‌تیکه می‌کردن و هم من باید توی آتیشش می‌سوختم.

***

چه طبیعت بکری! همون‌جور که پاهام توی آب بود و ماهی‌های ریز و کوچولو جمع شده بودن دورش، نفس عمیقی کشیدم و به آسمون صاف و آبی‌رنگ مارمیشو خیره شدم.

مارمیشو یه منطقه‌ی کوهستانی نزدیک شهر ارومیه‌ست که طبیعت واقعاً قشنگ و دست نخورده‌ای داره. وقتی توی گوگل همچین چیزی رو دیدم، معطل نکردم و با یه بلیت هواپیما اومدم ارومیه و بعدشم با آژانس هتل هماهنگ کردم که اینجا بیارتم. از خود ارومیه خیلی دورتره.

فقط من اونجا نبودم. یه خونواده‌ی پنج-شیش‌نفره هم با من رسیدن و مثل من به وجد اومده بودن.

به کوه کم‌ارتفاعی که روبه‌روم قرار داشت نگاهی انداختم. بد نیست یه خرده هم کوهنوردی کنم، نه؟ با این تصمیم از جا برخاستم و سمت کوه رفتم. توی کوهنوردی خیلی ناواردم و چند بار نزدیک بود کله‌پا شم؛ اما به‌سختی جلوی خودم رو گرفتم تا تعادلم حفظ بشه و بتونم به سلامت به بالا برسم. آخرش دیگه نتونستم چهار دست و پا رفتم بالا؛ یعنی‌ها اگه یکی من رو این‌جوری می‌دید، آبروم به کل از بین می‌رفت. همین‌جور داشتم با خودم سروکله می‌زدم و توی دلم فحش می‌دادم که چرا یهو جوگیر شدم اومدم روی کوه و حالا چه‌جوری برم پایین، وقتی نزدیک به لبه شدم، دستی دستم رو گرفت و بلندم کرد و باعث شد که سر جام بایستم. با چشمای گردشده به امید نگاه کردم. یا پنج تن! این جنه یا خود امیده؟

بی‌تفاوت و با خونسردی بطری آبی رو گرفت سمتم و گفت:

- بیا بخور.

آب دهنم رو قورت دادم و از سرتاپاش رو یه نگاه انداختم. خودش بود فکر کنم! بطری رو تکون داد که یعنی بگیرمش. کمی مکث کردم و با تردید گرفتم. پشتش رو کرد بهم و نگاهش رو چرخوند و خیره شد به دار و درختای سرسبزی که از بالای کوه جلوه‌ی بیشتری داشتن.

با دیدنش شوک خیلی زیادی بهم وارد شد. آخه امید کجا اینجا کجا؟ می‌دونستم نرفته آمریکا و گروه رو بی‌خیال شده. می‌دونستم که توی ایرانه؛ اما نمی‌دونستم که...

به ژست جذاب و مردونه‌ش که دوتا دستش رو فرو کرده بود توی جیب‌های شلوارش و با ابهت همیشگی به اطراف خیره بود، نگاه کردم.

چرا اومده؟ چرا اینجاست؟ چرا؟ پاسخی برای پرسشم پیدا نکردم. با کلافگی در بطری رو باز کردم و آب رو روی سرم خالی کردم. برگشت سمتم و با دیدنم اخماش رو تو هم کشید.

- این چه وضعیه؟ آب رو دادم بخوری نه اینکه...

حرفش رو قطع کردم و با تمنا پرسیدم:

- تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ چرا اینجایی؟

romangram.com | @romangram_com