#ایسکا_پارت_247
شب داخل حمام اتفاق خندهداری برای جلال رخ داد. صبح که هوا روشن شد، جریان را به محمد رضا روحانی گردان گفتم و ادامه دادم:
- بین دو نماز تذکر بدهید برادرهایی که شب میترسند به دستشویی بروند، لااقل توی لیف حمام دستشویی نکنند!
جلال سه شب پشتسرهم احتیاج به آب پیدا کرد و هر سه بار آن اتفاق ناگوار داخل حمام تکرار شد و شب سوم از تو حمام فریاد زد:
- فردا شب با اسلحه کمین میکنم. هرکس برود تو حمام مغزش را با تیر داغان میکنم.
یک روز دیگر سروکلهی محسن هرندی پیدا شد و با لبخند گفت:
- تاجیکجان آب حمام گرم است؟
گفتم: بله که گرمه چی شده که این موقع روز میخواهی به حمام بروی؟
محسن که میخواست کار خرابتر نشود، گفت: تو چقدر ضایعی! حالا چرا آبروریزی میکنی؟
گفتم: عوض این حرفها بگو ببینم چه خوابی دیدی که چپ کردی؟
محسن شروع کرد به تعریف خوابش. هنوز یک خط هم تعریف نکرده بود که گفتم:
- ترمز کن، همینجا بس است! بقیهاش من نامحرم هستم خودت برو تو اتاق!»
من و صنم دلمون رو گرفته بودیم و میخندیدیم. خیلی کتاب جالبی بود! اولین بار بود که از فضای جبهه این چیزا خندهدار و بامزه رو میخوندم. همونجور که صنم داشت میخندید، بیمقدمه یه سؤال پرسیدم که یهو ساکت شد و مات بهم نگاه کرد.
- جریان مسیح رو به مهیار گفتی؟
بعد از کمی مکث با اخم گفت:
- خدا لعنتت کنه! زدی حالوهوام رو قهوهای کردی!
- لزومی نداره که پکر بشی. یه اتفاقی بوده تموم شده رفته. میخوام بدونم...
حرفم رو قطع کرد و خیلی قاطع و جدی گفت:
- تو عقل تو کلهته نیاز؟ چی رو برم به مهیار بگم؟ بگم به من تجـ*ـاوز شده تا عین یه تیکه آشغال بندازتم دور؟
اخمام تو هم رفت.
- این چه حرفیه که تو میزنی؟ یعنی به هر کی که تجـ*ـاوز بشه...
romangram.com | @romangram_com