#ایسکا_پارت_246
- فعلاً که امشب ضدحال خوردیم. تا هفت شب همهچی تعطیله!
خندیدم و گفتم:
- اومدی سفر تاریخت به هم ریخت؟
- آره. بدبخت مهیار آخر شب با لب و لوچهی آویزون خوابش برد. ببینم تو این کتابه دیگه صحنهی خندهداری نیست بخونی؟
یه تای ابروم رو دادم بالا و من هم روی مبل نشستم.
- خوشت اومدهها! برو بخواب. فردا واسهت میخونم.
- اتفاقاً اصلاً خوابم نمیاد. تا الان هم بیدار بودم. فکر کردم تو خوابی واسه همین نیومدم پیشت. بخون یه خرده بخندیم.
سرم رو تکون دادم و دنبال یه قسمت بامزه که قبلاً خونده بودم گشتم.
- «با آمدن بچهها، نخلستانهای حاشیه بهمن شیررنگ و بوی دیگری به خود گرفتند.
از همان ابتدا، ابتکار عمل را در دست گرفتم. داخل هر خانه تنور بود. یکی دو روز اول که نیروها آمده بودند، بزرگترین مشکلی که داشتیم، عدم وجود حمام بود.
به داوود گفتم: یک فکری کردم! باید یک بشکه ۲۲۰ لیتری گیر بیاورم بگذارم روی این تنور و با آن حمام درست کنم.
محمد رستمی گفت: فکر جالبی است!
به اطراف ساختمان رفتیم تا یک بشکه پیدا کنیم. بالاخره بشکهای کثیف و گازوئیلی گیر آوردیم. آن را شستیم و روی تنور گذاشتیم. داخل آن را پر آب کردم. مسئولیت حمام با من بود. برای محل حمام، زیر راه پله دو پتو آویزان کردیم. بچهها اسم مرا سعید حمامی گذاشتند. من هم به این شرط اجازه حمام میدادم که هر کس دو گالن بیست لیتری آب از بهمن شیر بیاورد. شرط دوم را که کمی مشکل بود، بعدها گذاشتم. بچهها باید خوابشان را برایم تعریف میکردند! جلال جعفری را دیدم که وسایل حمام در بغـل بهطرف من آمد. لبخند زد و گفت:
- سعید جان خسته نباشی!
من هم که آمار دامادهای گردان را داشتم، با خنده گفتم:
- به آقا داماد! چه شده؟ شمعت خال زده؟
گفت: بیپدر و مادر شیطان! تو این سرما هم دست از سر ما برنمیدارد!
گفتم: دربهدر، با این خرماهایی که از این درختها میخوری، اگر تو سیبری هم بروی، چپ میکنی!
بعد گفتم: حالا بگو چه خوابی دیدی که روغنی شدی؟
جلال خندهای کرد و گفت: ور نزن! بگو ببینم آب گرم است یا نه؟
romangram.com | @romangram_com