#ایسکا_پارت_245
«یک کنسرو باز کردم و مشغول خوردن شدیم. نادعلی حدود ۲۷ سال داشت و قدش حدود هشتاد یا نود سانتی متر بود. او آدم عجیبی بود. یک نفر فردای آن روز تعریف کرد عراقیها شروع به ریختن آتش کردند. در همان لحظه یکی از بچهها مجروح شد. شخص مجروح را روی برانکارد گذاشتم و دادوفریاد کردم و کمک خواستم. همهجا را تاریکی مطلق فرا گرفته بود. درهمینحال که داد میزدم، دیدم جلوی برانکارد بلند شد. بلافاصله عقب آن را بلند کردم. وقتی جلو را نگاه کردم، متوجه شدم کسی جلوی برانکارد نیست و برانکارد روی هوا میرود. با تعجب فریاد زدم:
- الله اکبر! امام زمان(عج)!
برانکارد را رها کردم. صدایی توأم با فشار به گوشم رسید:
- چرا برانکارد را ول کردی؟ این زیر ترکیدم. چرا چرتوپرت میگویی؟ امام زمان نیست، منم نادعلی! زود باش که مردم.
من که حسابی یکه خورده بودم، از کار خودم خندهام گرفت. نادعلی بدون اینکه حرفی بزند، زیر برانکارد را گرفته بود. پاهای شخص مجروح جلوی سر نادعلی قرار میگیرد و سرش دیده نمیشود. به همین جهت او فکر کرده که امداد غیبی است!»
(کتاب جنگ دوستداشتنی – خاطرات سعید تاجیک)
هر چقدر سعی کردم نتونستم خودم رو نگه دارم. آخر سر هم با صدایی بلندی زدم زیر خنده و از مبل پایین پرت شدم. این کتاب از بس منو وادار به خنده کرده بود که دیگه فکم داشت درد میگرفت. دستم رو گذاشتم بود رو شکمم و قاهقاه میخندیدم
صنم هراسون از اتاق خارج شد و اومد سمتم.
- نیاز؟ حالت خوبه؟ نصف شبی زده به کلهت؟
بهزور روی زمین نشستم و با خنده گفتم:
- جون من بیا بشین برات این صحنه رو بخونم. بهخدا تو هم میترکی از خنده.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- بهخدا تو حالت بده. تنهایی زده به سرت روانی شدی! ساعت چهار صبحه دیوونه. بهجای کتابخوندن بگیر بکپ.
گوشهی لباسخوابش رو کشیدم و وادارش کردم که بشینه.
- من زیاد نمیخوابم. حالا بشین گوش بده.
وقتی براش خوندم، خندید و گفت:
- خدا مرگت نده نیاز. ببین نصفه شبی آدم رو چیکار میکنی!
با نیش باز گفتم:
- بده خستگیهای یه شب پرتنش رو از تنت درمیارم؟
بیشتر از من نیشش باز شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com