#ایسکا_پارت_244
- حالا نوبت توئه. تو از کجا آدرسم رو پیدا کردی؟
- من و مهیار سه روزی میشه که برای تفریح اومدیم اینجا. دقیقاً امروز صبح بود که تبلیغ نمایشگاه هنریت رو روی بیلبورد دیدم. به مهیار گفتم سریع بریم نمایشگاهت؛ اما خب همکارت گفت که نیستی. اینقدر التماس کردم که آدرست رو بده؛ اما قبول نکرد. میخواست زنگ بزنه بهت اما نذاشتم. گفتم شاید بپیچونی و نخوای بذاری که ببینمت. اینقدر نقش بازی کردم و آه و ناله و گریه راه انداختم که مهیار بیچاره از شدت خنده زد از نمایشگاه بیرون؛ اما باز هم دخترهی چشم سفید آدرس رو نداد. شروع کردم به روکردن مدرک که من دوست توام و میخوام حالا سورپرایزت کنم. هر چی عکس با هم داشتیم که توی گوشیم بود نشونش دادم. حتی فیلما رو هم نشون دادم. آخر سر هم با بدبختی آدرست رو داد. از همونجا آژانس گرفتم اومدم سمت خونهت. مهیار هم فرستادم بازار تا برای فامیلا سوغاتی بگیره. میخواستم بیسرخر تا میخوری بزنمت!
خندیدم و از جام برخاستم.
- چی میخوری برات بیارم؟
اونم از جاش برخاست و گفت:
- چیزی نمیخوام، باید برم. بدبخت مهیار دست تنهاست. گـناه داره. هدفم دیدنِ توِ چلغوز بود که میسر شد.
دستم رو گذاشتم رو سر شونهش و رو مبل هلش دادم.
- چرتوپرت نگو! تو خونهی من موندگاری. حالاحالاها باهات کار دارم.
با حالت بامزهای زد روی گونهش و گفت:
- حیا کن عوضی! من شوور دارم. خــ ـیانـت توی کارم نیست!
خندیدم و گفتم:
- خفه شو. ببینم کجا میخوابین؟
- زیر پل تو کارتن.
اخمام رو تو هم کردم.
- بیمزه! مثل آدم جواب بده.
- خب تو دهات شما مردم تو یه شهر غریب کجا میرن استراحت میکنن؟ توی هتل دیگه!
رفتم سمت آشپزخونه و گفتم:
- اکی، پس همین الان به آقاتون زنگ بزن و بگو وسایلتون رو از هتل برداره بیاد اینجا. مگه نیاز مرده باشه بذاره شماها تو هتل بخوابین.
با این حرکتی که صنم زد، جایگاهش توی قلبم خیلی خیلی بالاتر رفت. رفاقتش واقعی بود و دیگه محال بود که بخوام ازش دوری کنم.
***
romangram.com | @romangram_com