#ایسکا_پارت_243


صداش بالا رفت.

- منو بازخواست نکن! بگو ببینم چرا این همه مدت ایران بودی و یه سر به من نزدی؟ فکر نمی‌کنی بیش از حد نامردی نیاز خانوم؟! خاک بر سر من که این‌همه مدت دنبال تو بودم! مهیار بیچاره رو کچل کردم از بس بردمش این‌ور اون‌ور تا یه سراغی از توی بگیرم.

با شنیدن اسم مهیار، نیشم باز شل شد و با هیجان گفتم:

- راستی شوهرت کجاست؟ زندگیت خوبه؟ راضی هستی؟

همچین چپ‌چپ نگاهم کرد که از توی حالت شوخم دراومدم و سعی کردم که جدی بشم. حق داشت! بی‌معرفت بودم و خودم هم قبول داشتم. صدام رو صاف کردم و شروع کردم به تعریف‌کردن:

- اول از هر چیزی باید بگم که همه‌ی حرفایی که می‌زنم یه جور توجیهه. می‌دونم که به قول تو نامردم؛ اما خب باید برات جریان رو تعریف کنم. سر یه مسئله‌ی خیلی بزرگی توی آمریکا از پدرم جدا شدم و برگشتم ایران؛ اما خب وضع روحیم افتضاح بود. خودم رو گم کرده بودم و می‌خواستم از هر چیزی که من رو به گذشته وصل می‌کنه، جدا بشم. برای همین اومدم شیراز.

توی حرفم پرید و گفت:

- خب. تا اینجا حرفی نیست و من هم کاری ندارم که مشکلت با پدرت چیه؛ اما تو تهران هم اومدی. خودم عکسات رو با امید رضایی دیدم. جایی که می‌خواستن بهت اسید بپاشن. جایی که تو بغـ*ـل امید بودی. اینا رو توضیح بده نیاز!

دستاش رو گرفتم توی دستم رو با لحن آرومی گفتم:

- اگه اجازه بدی همه‌ی اینا رو برات تعریف می‌کنم عجول خانوم. نزدیک پنج-شیش ماه گذشت که یه روز همین امید رضایی اومد جلو خونه‌م.

جریان رو براش به طور خلاصه شرح دادم؛ اما اسمی از مسیح نبردم. محمد و علی خیلی تأکید کرده بودن که به کسی درمورد مسیح حرفی نزنم. به‌جاش گفتم یه خلافکار که نمی‌دونم چرا با من دشمنی داشت و اینکه از رابـطه‌ی احساسی بین خودم و امید هم حرفی نزدم. نمی‌خواستم غرورم حداقل جلوی صمیمی‌ترین دوستی که داشتم شکسته بشه.

وقتی جریان تموم شد، با ناراحتی دستش رو گذاشت روی دهنش.

- وای نیاز! تو واقعاً رفتی پیش یه عده خلافکار و قاچاقچی؟ هنگ نکردی اونجا؟

- خب چرا. خیلی ترسیدم. خدا رو شکر همه‌چیز خیلی زود تموم شد؛ اما اگه می‌خواست ادامه پیدا کنه ممکن بود خرابکاری کنم و گند بزنم به همه‌چیز.

یهو محکم کوبید تو بازوم و گفت:

- بی‌ شعور رو نگاه! دیگه لهجه نداری عوضی! لاتیِ لاتی حرف می‌زنی.

نیشم به پهنای یه اقیانوس باز شد و با هیجان گفتم:

- ناموساً؟ لهجه آمریکاییم پریده؟

- محو شده. معلومه زندگی توی اینجا حسابی روت اثر گذاشته.

خیلی خوشحال شدم. بالاخره سعی و تلاشم نتیجه داده بود.

romangram.com | @romangram_com