#ایسکا_پارت_242
تا توانی زیارت دلها کن! بهتر ز هزار کعبه باشد یک دل!»
***
- بله؟
- در و باز کن بیشعور بیخاصیت!
اولش به گوشهای خودم شک کردم. با تردید گفتم:
- شما؟
با حرص گفت:
- عزرائیل. اومدم جونت رو بگیرم. حسابی هم اعصابم از دستت مگسیه!
با خوشحالی جیغ زدم و بدون اینکه در رو باز کنم، از خونه بیرون زدم. در رو که باز کردم، با دیدن قیافهی صنم نتونستم خودم رو کنترل کنم و محکم بغلش کردم.
- هوی هوی چته دختر؟ ولم کن آبلبوم کردی!
بهزور از توی بغلم بیرون اومد. با نیش باز گفتم:
- وای صنم تویی؟ تو کجا اینجا کجا؟ چهجوری خونهی منو پیدا کردی؟
اخماشو کرد تو هم و گفت:
- نخیر. گفتم که عزرائیلم! اومدم به خدمتت برسم بیمعرفت نامرد!
خندیدم و داخل کشیدمش. با هم تو خونه رفتیم. بهزور روی مبل نشوندمش و گفتم:
- میدونم توپت پره؛ اما مهلت بده که از خودم دفاع کنم. اول بگو چی کوفت میکنی برم برات بیارم تا خستگیت در بشه؟
با همون اخمش گفت:
- زهرمار! بیا بشین توضیحت رو بده!
حسابی اعصابش داغون بود و باید هرچه زودتر دلایلم رو بهش میگفتم وگرنه میزد برجکمو پایین میآورد. پیشش نشستم و گفتم:
- اول بگو تو آدرس منو از کجا پیدا کردی؟
romangram.com | @romangram_com