#ایسکا_پارت_241
- میشنوم!
دوباره یه گاز دیگه زد و گفت:
- خدا به تو یه استعداد بینظیر توی نقاشی داده و یه احمقی هم مثل من پیدا شده که می خواد چند برابر ارزش اصلی تابلوهات، خریداریشون کنه. درسته؟
- خب آره! گرچه خیلیا هستن که مثل تو میان پیشنهاد میدن اما من...
حرفمو قطع کرد.
- اما تو نمیفروشی! چون که نیازی به این همه پول نداری و نقاشیهات برات بیشتر ارزش دارن، درسته؟
صدای قرچقروچ تربچهها، منو هم هـوسی کرد. یه دونه برداشتم و گاز زدم.
- اوهوم.
- خب! پس بهتره روی چیزی دست بذاریم که حتی ارزشش از تابلوهاتم بیشتر باشه!
ابروهام بالا رفت.
- مثلاً چی؟!
دوغ توی لیوانش ریخت و کمی هم لیوانش رو با دستش چرخوند.
- چطوره به جای اینکه من این همه پول رو بدم به تو، با هم بریم به یه مرکز توانبخشی و پولها رو به بچههای اونجا تقدیم کنیم؟!
با شنیدن پیشنهادش برای یه لحظه جا خوردم! اصلاً انتظار همچین چیزی رو نداشتم. حتی تا حالا به ذهنمم نرسیده بود که بخوام یه روزی این کارو انجام بدم.
مشتاقانه نگاهم کرد و ادامه داد:
- دو-سه روز پیش من اونجا بودم. بچههای سرطانی زیادی رو دیدم که چشم بهراه کمک هستن. شبیه فرشتههان. فرشتههای پاکی که امید دارن به زندگی. میخوان دکتر و مهندس و خلبان بشن. حتی چندتاشون میخواستن مثل تو نقاش بشن. یه هزینهی جزئی میتونه دنیای این بچهها رو تغییر بده و به رؤیاهاشون رنگ واقعیت ببخشه.
کمی مکث کرد. من هم توی فکر رفتم.
نمیدونم چقدر گذشت با شعری که برام خوند، لبخند عمیقی لبام رو زینت داد و دیگه جایی برای مخالفت باقی نموند.
- «در را خدا دو کعبه آمد حاصل،
یک کعبهی صورت است و یک کعبهی دل
romangram.com | @romangram_com