#ایسکا_پارت_240
ابروهامو دادم بالا و با لبای غنچه شده گفتم:
- نچ.
یه خرده دمغ شد و قیافهش کش اومد.
- چرا؟ با اون پولی که من بهت میدم میتونی زندگیت رو عوض کنی! میتونی ماشین بخری و...
خندم گرفته بود. جلوی خودمم نگرفتم و با صدای بلندی خندیدم. متعجبتر شد. خندم که تموم شد با لبخند و لحن نرمی گفتم:
- ممنونم بابت توجهت و اینکه به تابلوهام اینقدر اهمیت و ارزش میدی اما هانس جان، همونطور که از اول گفتم من نمیفروشم. معاملهگر نیستم!
کمی با ناامیدی نگاهم کرد؛ ولی یهو چشماش برق زد و سیخ سرجاش نشست.
- فهمیدم!
با چشمای گردشده نگاهش کردم و گفتم:
- چیو؟!
کمی خم شد بهسمتم و گفت:
- ببینم تو اون همه تابلو رو نگه میداری پیش خودت چیکار؟!
- همینجوری. با دیدنشون از زندگی بیشتر لـذت میبرم!
سری تکون داد و گفت:
- آره اینم حرفیه! اما تو میتونی با دهتاشون از زندگیت لـذت ببری و با بقیه تابلوهات هم بذاری دیگران هم بتونن لـذت ببرن!
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
- منظورت چیه؟!
یه تربچهی قرمز از وسط سبزیها برداشت و گاز شد.
- یه پیشنهاد خیلی خوب دارم واسهت.
منتظر نگاهش کردم.
romangram.com | @romangram_com