#ایسکا_پارت_239


حدس زده بودم. بدون اینکه بخوام بحث کنم در یه کلمه جوابش رو دادم:

- به هیچ‌ وجه!

کمی دوغ توی لیوانش ریخت و با خونسردی گفت:

- بهتره که به حرفام گوش کنی. بعدش خودت مختاری که هر تصمیمی که بخوای بگیری.

و بعدش هم لیوانش رو داد بالا و کامل دوغش رو خورد. با همون اخما گفتم:

- اشکالی نداره. تو حرفات رو بزن ولی من از همین الان جوابت رو میدم. تابلوهای من به هیچ عنوان به فروش نمی‌رسن.

لبخندی اومد روی لباش و یه قاشق چلو کباب تو دهنش کرد. بعد از اینکه قورتش داد، گفت:

- کم‌کم داری کله‌شقی منحصربه‌فردتو که همه ازش صحبت می‌کنن، نشون میدی!

قاشقمو گرفتم سمتش و خیلی جدی گفتم:

- همه می‌دونن که من روی تابلوهام خیلی‌خیلی‌خیلی تعصب دارم جناب پاول!

یه تای ابروش رفت بالا و گفت:

- جناب پاول؟! به همین زودی دوستیمونو بهم زدی؟

قاشقمو بردم سمت ماست موسیر و پرش کردم. در همون حینم گفتم:

- نه، تو هنوز هانسی. همین‌جوری فامیلیت رو صدا کردم!

خنده‌ی کوتاهی کرد و سرش رو تکون داد.

- باشه خانم مشکات! ببین من حاضرم همه‌ی تابلوهات رو به قیمت خیلی خوبی بخرم. می‌خوام ببرمشون آلمان و تابلوهات رو که به‌شدت روح ایرانی درش نهفته‌ست، به جهان عرضه کنم.

بی‌تفاوت نگاهش کردم.

- خب؟ ادامه‌ش؟

یه خرده جا خورد! انتظار نداشت که در مقابل همچین پیشنهاد وسوسه برانگیزی این‌قدر خونسرد و بی‌تفاوت باشم. با تعجب گفت:

- ببینم مشتاق نشدی؟!

romangram.com | @romangram_com