#ایسکا_پارت_238
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه...»
هانس چشماش رو بسته بود و تو حس رفته بود. همچین با عشق به آهنگی که داشت توی رستوران پخش میشد گوش میداد که دلم نمیاومد سکوت بینمون رو به هم بزنم. بیا! طرف آلمانیه ببین چطور خودش رو برای همهچیِ ایران میکشه! اونوقت اکثر ما ایرانیا به این چیزا بیتوجهیم.
وقتی که آهنگ تموم شد بهآرومی چشماش رو گشود. همزمان یه قطره اشک از گوشهی چشمش بهطرف پایین سرازیر. نگاهم بهش بود. دروغه که بگم توی دلم بهش غبطه نخوردم.
لبخندی زد و سریع اشکش رو پاک کرد.
- اسم صاحب این صدای آسمونی چیه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- استاد فریدون فروغی، اسطورهی موسیقی ایران.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- عجیبه. تا حالا اسمش رو نشنیدم!
من هم نفس عمیق کشیدم، منتها برعکس هانس پر از کلافگی. با حرص گفتم:
- فقط تو نیستی. نسلهای جوون ایران هم خیلی کم میشناسنش. خیلی از دوستای من حتی اونایی که توی ایران زندگی میکنن، فریدون فروغی رو نمیشناسن. کمکم و کاملاً مظلومانه داره توی تاریخ گم میشه.
گارسون اومد و سفارشاتمون رو روی میز چید و رفت. بعد از چند لحظه، هانس خیلی جدی رو کرد بهم و گفت:
- میخوام در مورد تابلوهات کمی باهات حرف بزنم.
اخمام کمی رفت تو هم.
- درمورد چیِ تابلوها؟!
بدون فوت وقت گفت:
- فروششون.
romangram.com | @romangram_com