#ایسکا_پارت_236
لحنش جدی شد. میدونست اینجور وقتا به هیچ وجه رو مود شوخی و خنده نیستم
- میگه اسمش هانس پاوله. میخواد ببینتت. میگه میشناسیش.
همون پسر آلمانیه! نمیدونم چرا حس خوبی بهش داشتم. برای همین سریع به ثریا گفتم که گوشی رو بهش بده. ثریا با تعجب گفت:
- ببینم خبریه؟
- ای بابا! چه ربطی داره؟ مگه باید خبری باشه که...
حرفم رو قطع کرد و تندتند گفت:
- نیاز خر نشی عاشق این بشیها! یهو شانستون نگیره دخترتون شبیه این بشه باید از همون اول بندازینش تو دبه ترشیها!
با تشر گفتم:
- کم چرتوپرت بگو ثریا! بهت گفتم گوشی رو بده بهش.
بعد از چند ثانیه صداش با همون لهجهی زیبا و قشنگش توی گوشی پیچید.
- سلام نیاز.
لحنم ناخواسته آروم شد و لبخند روی لبم اومد.
- سلام. حال شما؟
- ممنونم. خیلی خیلی خوبم. راستش تا قبل از اینکه بیام به نمایشگاهت فکر نمیکردم تابلوهات اینقدر قشنگ باشه.
- لطف داری.
- نه ما آلمانیها برعکس شما ایرانیا با کسی تعارف نداریم. دارم واقعیت رو میگم. راستش با دیدن تابلوهات مصّر شدم که موضوعی رو باهات عنوان کنم.
- میشنوم.
- پشت گوشی نمیشه. اگه ممکنه میخوام ببینمت.
- الان؟
- برای من فرقی نمیکنه. هرچه زودتر بهتر!
romangram.com | @romangram_com