#ایسکا_پارت_235
دیگه جایی رو نمیدیدم. مات بودم، مات!
- عزیزم...
با شنیدن این واژه از بهت دراومدم و با صدای خیلی بلندی گفتم
- به من نگو عزیزم. من عزیز تو نیستم.
و با عصبانیت گوشی رو قطع کردم. چطور به خودش اجازه داده که با من تماس بگیره؟
با حرص گوشی و ظرف خوراکی رو پرت کردم روی مبل و بیتوجه به ذرتهای ریختهشده، از جا برخاستم و بیهدف توی سالن راه رفتم.
تو دیگه به من چیکار داری؟ نمیخوای بذاری زندگیم رو بکنم؟ آخه به تو هم میگن آدم؟ با چه رویی به من زنگ میزنی آخه؟
سرم تیر کشید. دستم رو محکم توی موهام فرو کردم و سرم رو با انگشتام ماساژ دادم. دوباره گوشیم شروع به زنگخوردن کرد. زدم به سیم آخر با عصبانیت هرچه تمامتر رفتم سمت مبل و گوشی رو برداشتم. جواب دادم و با فریاد گفتم:
- دست از سرم بردار. حالم ازت بهم میخوره! فاضلاب توی جوب بیشتر از تو و امثال تو شرف داره واسهم. دفعهی آخریه که بهم زنگ میزنی!
دیدم چیزی نمیگه. این دفعه با همهی توانم جوری که بدجوری هم به گلوم فشار اومد. فریاد بلندتری زدم و با همهی انزجارم گفتم:
- بذار به حال خودم بمیرم. بذار...
- نیاز دختر آروم باش! چه خبرته؟
برای یه لحظه ساکت شدم. اوه! چه گندی زدم! این دفعه ثریا بود نه امیر مشکات.
- نیازجان! حالت خوبه عزیزم؟ کسی اذیتت کرده؟
نفسم رو بهآرومی بیرون فوت کردم. تک سرفهای کردم که کمی از خش صدام گرفته بشه و گفتم:
- چیز خاصی نیست. ببخشید با کسی اشتباه گرفتمت. کاری داشتی؟
انگار فهمید که مایل نیستم بیشتر از این توضیح بدم. برای همین خیلی راحت بیخیال قضیه شد و با شیطنت گفت:
- یه پسر خارجکی اومده اینجا با تو کار داره.
اخمام رو کردم تو هم و گفتم:
-درست حرف بزن. منظورت به کیه؟
romangram.com | @romangram_com