#ایسکا_پارت_230
- ازاینبهبعد هر چقدر تعارف بکنی من اینجوری بهت دست میزنم. حالا هم برو تو پذیرایی مثل بچه آدم بشین و تلویزیون نگاه کن.
چشمی گفت و به همراه فاطمه از آشپزخونه رفت بیرون. با یه حال توپ برگشتم سرکارم و یه ماکارونی اعلاء واسه خودمون درست کردم.
***
مریم خانم چادرش رو محکم گرفته و با چشمایی که پر شده بود از اشک، منتظر بود که شوهرش از اتاق دکتر خارج بشه و بتونه ببینتش. فاطمه و محمود هم بیصبرانه کنارش ایستاده بودن و پشتسرهم فاطمه میپرسید پس چرا پدرش نمیاد؟
حدود ده دقیقه بعد در اتاق باز شد و متعاقب اون آقا غلام به همراه یه مرد سفیدپوش بیرون اومد.
اشکهای بیامان مریم خانوم روی گونههاش ریخت و محمود مات پدرش شده بود و از جا تکون نمیخورد.
فاطمه با هیجان جیغ بلندی زد و بهسرعت بهطرف آقا غلام دوید.
- بابایی!
آقا غلام زانو زد و دخترک معصومش رو به آغـ*ـوش کشید و محکم به خود فشردش. فاطمه مرتباً گونههای پدر و میبوسید و تندتند حرف میزد. نگاه آقا غلام به خانومش بود. همسری که صبورانه پای تمام کارهاش ایستاد و بهسختی خرج خونواده رو درآورد.
مریم خانوم چند قدم رفت جلو و با همون صدای متین و آرومش گفت:
- به زندگی خوش اومدی.
لبخند مردونهای روی لباش نقش بست و فاطمه رو از آغوشش با ملایمت جدا کرد.
جلوی همه تکهای از چادر مریم خانوم رو گرفت توی دست و بردش سمت بینی و چشماش رو بست. بعد از اون گوشهی چادر رو با عشق و قداست خاصی بوسید.
اشکی روی گونهام چکید و قلبم چقدر آروم بود.
به محمود نگاه کردم که هنوز متحیر بود و سر جاش ایستاده بود. دستم و گذاشتم پشتش و بهآرومی جلو هلش دادم.
بهم نگاه کرد. با چشم اشاره کردم که پیش باباش بره.
دیدن این خونوادهی کامل پیش روم باعث شد که بیش از پیش معنای زندگی رو درک کنم و اونجا برای اولین بار بود که من لبخند خدا رو دیدم.
***
- جرج ماتیسن شعری دارد که آن شعر را با ترجمهاش میآورم، سپس بیتی از حافظ مقابل ترجمهی یاد شده میگذارم تا نبوغ این شاعر هویدا گردد.
Make me a captive loard
romangram.com | @romangram_com