#ایسکا_پارت_229
- خاله کجا بودی؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود. تو رو خدا دیگه تنهامون نذار.
مثل همیشه دلم براش ضعف رفت. برگشتم و محکم به آغـ*ـوش کشیدمش. موهای نرم و ابریشمیش رو نوازش کردم.
- خاله فدات بشه وروجک. حالاحالا هستم پیشتون. نگران نباش خوشگله.
نگاهم افتاد به محمود که گوشهی آشپزخونه ایستاده بود و نگاهم میکرد. لبخند به لب داشت و مطمئنم اگه خجالت نمیکشید و غرور پسرونه نداشت، مثل خواهرش میپرید سمتم. همونجور که فاطمه توی بغلم بود، از جا برخاستم و سمت محمود رفتم. با خنده گفتم:
- چیه؟ چرا ماتت بـرده پسر؟
سرش رو انداخت پایین و مؤدبانه ایستاد. با لحن همیشه آرومش گفت:
- سلام خانوم. خوش اومدین.
فاطمه رو گذاشتم پایین، اما ولم نکرد. دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و بهم چسبید. دست راستم رو بردم بالا و رو به محمود گفتم:
- حالت چطوره مرد کوچک؟
اولش کمی با تردید نگاهم کرد و بعدش با شرمندگی گفت:
- ببخشید خانوم. من نمیتونم دست بدم.
چشمام گرد شد. وا یعنی چی؟ دستم رو آوردم پایین و با بهت گفتم:
- چرا؟
از حالت قیافهی من معلوم بود خندهاش گرفته اما سعی میکرد خودش رو کنترل کنه.
- خب من چند روز پیش به سن تکلیف رسیدم. مامان مریم میگه که دیگه باید حد و حدود خودم رو با خانومای نامحرم رعایت کنم.
آها! از اون لحاظ نمیتونه دست بده! خیلی دلم میخواست یه پس گردنی آبدار نثارش کنم و بگم بچه پس فردا که نوبت به دختربازیت برسه، میبینم چجوری محرم نامحرم رو رعایت میکنی، اما خب عقایدش محترم بود. دیگه بچه احساس بزرگی میکرد. من هم تصمیم گرفتم که ضدحال نزدم. لبخند عمیقی زدم و گفتم:
- بهتره شما دو تا برید تو پذیرایی من هم تا نیم ساعت دیگه میام پیشتون و با هم یه ناهار خوشمزه میزنیم تو رگ.
محمود گفت:
- نه ما نمیخواستیم باعث زحمت بشیم. فقط ادب حکم میکرد که بیایم و ...
نذاشتم حرفش رو بزنه و این دفعه ناخواسته پس گردنی آرومی بهش زدم و با خنده به قیافهی اخمالوش نگاه کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com