#ایسکا_پارت_228
غصهدار نشدم، بهسختی و بعد از یه جنجال بزرگ اجازه داده که برگردم به جایی که باید باشم. براش سخته و درعینحال هم خیلی به نفعشه. بهتره برگرده واشنگتن و به کارای عقبموندهش برسه.
چمدون رو گذاشتم همونجا و سمت اتاقش رفتم. تقهای به در زدم و منتظر نشدم که اجازه ی ورود رو صادر کنه. در و باز کردم روی تخت دراز کشیده و ساق دست راستش چشمهاش رو پوشونده بود، اما میدونستم که بیداره.
- اومدم خداحافظی کنم.
نه تکونی خورد و نه انتظار داشتم که پاسخم رو بده.
- فکر کنم تا پنج دقیقهی دیگه آژانس بیاد دم در. من هم تندتند حرفام رو میزنم که تو بعدش راحت استراحت کنی.
کمی مکث کردم و بعدش با لحن آرومی گفتم:
- ممنونم که توی این چند وقت ازم حمایت کردی. تو بهخاطر من این مدت ایران موندی و از همهی کار و زندگیت عقب افتادی.
- واقعاًً نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم و امیدوارم که روزبهروز موفقیتت بیشتر بشه. البته مطمئنم که اینطور خواهد شد. گرچه الان هم خیلیها آرزو دارن که به جایگاه تو برسن.
دستم رو توی کیفم بردم و چکش رو دراوردم. بهآرومی گذاشتمش روی میزی که کنار در بود و گفتم:
- دلم برات تنگ میشه. خیلی بهت وابسته شدم، اما چند بار هم بهت گفتم که این جدایی برای هر دوی ما...
صدای محکم و جدیش بود که باعث شد از ادامهی حرفم باز بمونم:
- خداحافظ.
هنوز دستش روی چشماش بود. لبخند کمرنگی زدم و فقط نگاهش کردم. این مرد مغرور همهجوره دل منو میلرزوند.
لبخندم عمیقتر شد و زیر لب گفتم:
- مواظب خودت باش.
و بعد از کمی تعلل در اتاق رو بستم.
***
در خونه رو باز گذاشتم و برگشتم توی آشپزخونه تا به بقیهی کارام برسم. صدای جیغ فاطمه به گوشم میرسید و لبخند گشادی روی لبام اومده بود.
- نیاز جون، کجایی؟ خاله جونم؟
اومدم برگردم که از پشت به پاهام چسبید.
romangram.com | @romangram_com