#ایسکا_پارت_227


لبخندش تلخ‌تر شد و سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد.

- انگار اون کسی که دنبالشن از لحاظ ظاهری تشابه زیادی با من داره و در تمام مدت، اون شخص می‌دونسته که پلیس عین یه تسلسل باطل داره دور خودش می‌چرخه. مسیح و بقیه که توی مهمونی بودن، واسش مهره‌های مرده‌ای حساب می‌شدن که دیگه اهمیتی نداشتن.

اخمام رو توهم کردم. این دختر عجب سرنوشت عجیبی داره.

- حالا رفتار محمد چجوریه؟ چجوری موضوع رو باهات عنوان کرد؟ پلیس در قبال احساسات به‌تاراج‌رفته‌ی تو مسئوله.

با شنیدن اسم و عکس‌العمل محمد، بغض باز سر باز کرد و با صدای لرزونی گفت:

- دردم همینه. دیشب تا محمد موضوع رو فهمید، شد مثل یه تیکه سنگ! با بی‌رحمی هرچه تمام‌تر باهام رفتار کرد و جریان رو توضیح داد. حتی به خودش حق می‌داد که بخواد با همچین نقشه‌ای بیاد جلو. تنها چیزی که خشمگینش کرده بود اینه که فهمیده ماموریتش به بن‌بست رسیده. من هیچ اهمیتی حتی به اندازه‌ی یه نصفه ارزن هم واسه‌ش ندارم.

خیلی ناراحت شدم. بنده خدا چه دردی داشت می‌کشید. رفتم سمتش و همون‌جور که داشت اشک می‌ریخت، بغلش کردم. هق‌هقش بیشتر شد. نمی‌تونستم چیزی بگم. یعنی چیزی نداشتم که بخوام بگم. هر چی هم که می‌گفتم به دردش نمی‌خورد. این زخم حالا‌حالا‌ها التیام پیدا نمی‌کرد و حتی ممکن بود چرک هم بکنه.

گیسو دختر بااحساسیه و به همین راحتی نمی‌تونه بی‌خیال اتفاقات پیش اومده بشه. از همه مهم‌تر اون محمد خودخواه، به بدترین نحو غرور این دخترو شکونده. مثل یه تبر تیز و گنده، همه‌ی آرزوهای کودکیش رو از ریشه قطع کرده.

با حرص چشمام رو محکم بهم فشردم و کمرگیسو رو نوازش کردم تا شاید کمی آروم بگیره.

حتی نمی‌تونستم خودمو جاش بذارم. نفسم رو بیرون فوت کردم. حالم از خودخواهی مردا به هم می‌خوره!

***

چشمام رو بستم و زیرلب با تموم وجود زمزمه کردم:

- اشهد ان لا الله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمد عبده و رسوله. الهم صلی علی محمد و ال محمد.

عاشق این عبارت بود و نمی‌دونم چه رازی داشت که هروقت می‌گفتمش، همه‌ی وجودم پر از آرامش می‌شد‌

- السلام علیک یا ایها النبی و رحمه الله و برکاته. السلام علینا و علی عباده الله الصالحین السلام علیکم و رحمه الله و برکاته...

یاد حرف دکتر شریعتی افتادم. «در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است، ولی در نماز پایان است، شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است».

لبخند پرآرامشی زدم و مطابق معمول نفس عمیقی کشیدم. بوی خدا فضای اتاق رو پر کرده بود.

و این فضای دلارام، زمانی شاعرانه‌تر شد که صدای ویولن پرسوز امید در جای‌جای خونه پیچید و منو بیشتر به حضور خدا آگاه کرد.

ویولن گریه می‌کرد و لبخند روی لب‌های من عمیق‌تر می‌شد. مثل همیشه مهر روی سجاده رو برداشتم و با تمام وجود بو کشیدمش. آخ خدا! یه بوییدن ساده چه لذتی داشت و من بیست و شش بارون از زندگیم خودم رو ازش دریغ کرده بودم.

اندکی بعد چمدون به دست کنار در خروجی ایستاده بودم و منتظر، اما مثل اینکه قصد بدرقه نداشت.

romangram.com | @romangram_com