#ایسکا_پارت_226


بعد از این حرف، از روی تخت برخاست و آروم‌آروم رفت سمت آینه‌ای که روی میز آرایش قرار داشت. نگاه منم بهش بود. توی آینه خیره شد به خودش و دستی به صورتش کشید.

- دلم خوش بود به همین نیمچه قیافه‌ای که داشتم. می‌گفتم شاید این زیبایی یه روزی بتونه همچین موردی رو جذب کنه!

روی صندلی میز آرایش نشست و همون‌جور که هنوز به خودش خیره بود، ادامه داد:

- یه دوست صمیمی دارم به اسم ثمین. چند سالی میشه که ازدواج کرده و شوهرش یه تاجر نسبتاً پولداره. ثمین تنها کسیه که همه‌ی رازهای زندگیم رو می‌دونه و یه جورایی از همون بچگی محرم هم دیگه‌ایم. یه روز معمولی برای شام دعوتم کرد خونه‌ش. من هم طبق معمول بی‌تعارف قبول کردم و رفتم.

کمی مکث کرد و آرنج‌هاش رو گذاشت روی میز و سرش رو توی دستاش گرفت.

- اون‌شب توی خونه‌ی ثمین یز...

و دوباره مکث.

- محمد رو دیدم. توی اولین برخورد محوش شدم و اون هم دست کمی از من نداشت. تیپش، پرستیژش، اخلاقش مثل همون مردی بود که از بچگی آرزوش رو داشتم.

آهی کشید و با عجز گفت:

- چه شبی بود اون شب! قلبم تندتند می‌کوبید به سـ*ـینه‌م. یه هیجان و شعف خاصی همه‌ی وجودم رو فرا گرفته بود. نگاه مشتاقش یه چی فراتر از رویاهام بود. یادمه ثمین رو کشیدم توی آشپزخونه و تا تونستم سؤال پیچش کردم. اون‌قدر که آخرش دادش دراومد و تهدیدم کرد که جلوی دوست شوهرش آبروش رو نبرم. یزدان کبیری یکی از تاجرای بزرگ ایران و همکار شوهر ثمین بود یعنی.

یه آه عمیق‌تر کشید و گفت:

- وارد جزئیات نمیشم، اما دوران خوبی رو با هم گذروندیم. اولش بهم پیشنهاد دوستی داد. بعدش من رو توی شرکتش استخدام کرد. اومد خواستگاری. نامزد کردیم. توی خوشبختی غوطه‌ور بودم و خدا رو شکر می‌کردم که من رو به بزرگترین آرزوم رسونده. بیشتر از هر چیزی اخلاقش من رو شیفته و عاشقش کرده بود. حرارت بالایی که نسبت به من داشت. محبت وافری که فکر می‌کردم صادقانه‌ست. هیچ‌کس تا حالا این‌قدر منو دوست نداشت، حتی مادرم! گاهی وقتا از شدت ابراز احساساتش می‌ترسیدم و به خودم می‌گفتم مگه میشه یه مرد این‌قدر زیاد عاشق بشه؟ توی این مدت تنها چیزی که کمی ناراحتم می‌کرد بی‌خیالیِ بی‌اندازه‌ش درمورد ظاهر و رفتارم بود. به هیچ وجه غیرتی نمی‌شد و بیش از حد اروپایی رفتار می‌کرد. خودت یه دختری، می‌دونی که غیرت نشون‌دهنده‌ی عشق یه مرد به خانومشه. اما متأسفانه محمد...

سرش رو بلند کرد و از توی آینه بهم خیره شد. دیگه اشک نمی‌ریخت اما غم توی چشماش، بی‌شک هر آدمی رو از پا درمیاورد.

- خودم رو توجیه می‌کردم. می‌گفتم که هر آدمی یه عیبی داره. من نمی‌تونم انتظار داشته باشم که مثل فرشته‌ها همه‌ی کمالات رو داشته باشه و عاری از هرچی نقص باشه. اون هم آدمه! مدلش این‌جوریه دیگه. گذشت تا اینکه نامزد کردیم و محمد آوردم اینجا. می‌خواست تا قبل از ازدواجمون حداقل با هم یه سفر رو اومده باشیم. منم از خدام بود. هرچی که داشتم رو می‌دادم تا برای یه ثانیه هم که شده بیشتر پیشش باشم.

لبخند خیلی خیلی تلخی روی لباش جا‌ خشک کرد و گفت:

- الان که فکر می‌کنم می‌بینم من چقدر ساده و احمقم! یه احمق به تمام معنا که توی این چند ماه دلش رو به یه مرد قلابی خوش کرده. یه مردی که قرار بود شوهرم بشه اما حتی اسم واقعیش رو هم نمی‌دونستم!

همون‌جور که نشسته بود روی صندلی، دور زد و برگشت سمتم. حالت صورتش خشک و سخت شده بود.

- تا اینکه دیشب فهمیدم جریان چیه. دیشب بهش خبر دادن که به کاهدون زدن! اون کسی که فکر می‌کردن رئیس این باند بزرگه، من نیستم.

با دهن باز نگاهش کردم! محمد اینا فکر می‌کردن که گیسو رئیسه مسیح و امثال اونه؟ نتونستم خودم رو نگه دارم و با بهت گفتم:

- تو؟

romangram.com | @romangram_com