#ایسکا_پارت_225


- گیسو جان. بسه دیگه، این‌جوری فقط داری خودتو از بین می‌بری و چشماتو اذیت می‌کنی.

چشمای اشکیش رو دوخت بهم و با صدایی که به‌شدت خش‌دار شده بود و می‌لرزید گفت:

- تو چی می‌تونی بفهمی از درد من؟! هان؟همه‌ی زندگیم از دستم رفت. همه‌ی دنیام خراب شد! می‌دونی اینا یعنی چی؟ می‌دونی رو دست خوردن چه طعمی داره؟ می‌دونی؟

می‌دونی آخرو با همه‌ی توانش فریاد زد و بیشتر به هق‌هق افتاد. دقیقاً نمی‌دونستم جریان از چه قراره اما هر چی بود به محمد ربط داشت. از جا برخاستم و رفتم لب تخت نشستم. با صدای آرومی گفتم:

- من نمی‌دونم چه اتفاقی بین تو و یزدان افتاده. ولی گیسو جان گریه کردن و عذاب کشیدن راهش نیست!

صورتش رو با دستاش پوشوند و زمزمه مانند چند بار پشت سر هم تکرار کرد:

- یزدان... یزدان.... یزدان....

دستاشو برداشت و چشمای خاکستریشو فرو کرد توی چشمام و با خشم وافری گفت:

- یزدان نه! سردار محمد رسولی قاضی این پرونده‌ی بزرگ. سرداری که دیشب فهمید چه رو دست بزرگی خورده! فهمید که همه‌ی این نقشه‌هایی که توی این چند سال کشیده همه‌ش باد هوا بوده!

رئیس اون باند فقط گذاشت پلیس مهره‌های سوخته‌ش رو دستگیر کنه مثل مسیح و...

ولی بازم نمی‌دونستم درد گیسو چیه؟!

دستش رو تو موهای پریشونش فرو برد و به یه گوشه خیره شد. دلم برای حالتش سوخت. شاید اولین بار بود که این‌جوری به کسی ترحم می‌کردم. از همون اولم که دیدمش فهمیدم از اون قماش خلافکار نیست. معلوم بود که چقدر مهربون و با شخصیته که چقدر یه روئه، چقدر عاشقه! عاشق محمد! حقش نبود که این‌جوری عذاب بکشه.

بدون اینکه سؤالی بپرسم با صدای آرومی شروع به حرف زدن کرد. انگار توی خاطراتش محو شده بود.

- زندگی معمولی خودمو داشتم. روزمرگی‌های عادی هر دانشجوی فارغ التحصیلی که دربه‌در دنبال کار می‌گرده. سرگرمی‌های من لاک و رژلب بود. تمام عشق و احساس من توی رقـ*ـص خلاصه می‌شد. پدرم از همون بچگیم فوت شد و ما موندیم با یه مادر معلم، من و خواهرم که چند سالی ازم بزرگ‌تره. حقوق معلمی خیلی کمه اما مادرم به بهترین نحو ما رو بزرگ کرد. حسرت هیچی توی دلم نبود. نگاهم به پول این و اون نبود.

آهی کشید و یه قطره اشک از لای مژه‌هاش سر خورد و روی گونه‌اش افتاد.

- دختر آزادی بودم اما اهل پسـربـازی و خوش گذرونی‌های این‌جوری نه! نه اینکه بچه مثبت باشم و بخوام شعار بدم نه. کلاً حال و حوصله‌ش رو نداشتم. کششی به جنس مخالف نداشتم.

مکثی کرد و این‌دفعه به چشمام نگاه کرد. به چشمایی که با هوشیاری کامل بهش خیره شده بود.

- می‌دونی؟ من خیلی کمال‌گرا بودم. دنبال یه مرد رؤیایی با ویژگی‌های رؤیایی! دنبال یه عشق اساطیری که همیشه توی داستان‌ها خونده بودم. یه مردی رو می‌خواستم که قد بلند و خوش هیکل باشه. جذاب و مغرور باشه. پولدار باشه و توی جامعه جایگاه اجتماعی بالایی داشته باشه. مجنونم باشه. خلاصه یه مرد دست نیافتنی و خاصی باشه که همه آرزوش رو داشته باشن!

خنده‌ی تلخی کرد و ادامه داد:

- اما ته دلم همیشه به خودم می‌گفتم عمراً همچین کیس توپی گیرت بیاد! اولا همه‌ی آدما عیب و نقص زیاد دارن ثانیا اگرم بر فرض محال همچین هلویی هم باشه آخه میاد سمت تو؟! تویی که نه پولداری نه جایگاه اجتماعی داری نه... خلاصه با خودم درگیر بودم حسابی!

romangram.com | @romangram_com