#ایسکا_پارت_224


همون‌جور که خیره‌ی چشماش بودم، کمی مکث کردم و گفتم:

- به دستش آوردی؟!

اونم مکث کرد منتها طولانی‌تر! نفسشو فوت کرد بیرون و به صندلی تکیه داد.

- نه!

درکش می‌کردم. درگیریش رو، کلافگیش رو، دو دلیش رو و حتی دردش رو! این مرد هرچقدرم که گاهی اوقات خشن و بی‌رحم می‌شد بازم یه موزیسین با احساس بود. اگر نبود جادوی سازش دل‌های جهانیان رو نمی‌لرزوند. می‌فهمیدم که شکست توی احساسش چقدر براش سهمگینه، شاید باید سال‌ها زمان بگذره تا بتونه به خودش بیاد.

گارسون سفارشاتمون رو آورد و رفت. فنجون قهوه رو بردم سمت دهنم و جرعه‌ای ازش چشیدم. برای اینکه فضا رو عوض کنم رو به امید گفتم:

- چقدر مزه‌ش خوبه. تلخ تلخ! توی خیلی جاها هیچ‌وقت نمی‌تونم همچین قهوه‌های تلخی رو پیدا کنم!

همون‌جور که نگاهش به نسکافه‌ی روی میز بود. گفت:

- هرچقدر قهوه تلخ‌تر باشه نامرغوب‌تره!

چشمام گرد شد. وا! چه حرفا! خودش ادامه داد:

- قهوه باید به ترشی بزنه. قهوه‌هایی که توی آسیا وجود داره خیلی نامرغوبه و بسیار هم به معده ضربه می زنه. البته قهوه‌های مرغوب و ترش هم اینجا هست منتها باید قهوه شناس باشی.

چه جالب! همچین اطلاعاتی درمورد قهوه نداشتم.

- در مورده قهوه‌ی سبز هم چیزی می‌دونی؟ چند وقتیه خیلی افتاده رو بورس. میگن برای لاغری عالیه.

- متأسفانه مردم دانش کافی ندارن و هرچیزی رو که هرکسی میگه قبول می‌کنن و به فکر زیان و ضررش نیستن. قهوه‌ی سبز برای معده یه دشمن بزرگه. به‌‌هیچ‌وجه نباید استفاده بشه.

لبخند زدم و با اشتیاق گفتم:

- تو چه‌جوری این همه اطلاعات درمورد قهوه داری؟

نگاهش اومد بالا و توی چشمام نشست و هیچی نگفت.

بی‌خیال دوباره یه جرعه دیگه از قهوه نوشیدم. خدایی بازم قهوه‌ی تلخ یه چیز دیگه‌ست!

***

توی اتاق روی صندلی نشسته بودم و با ناراحتی به اشک‌های بی‌امان گیسو نگاه می‌کردم. روی تخت نشسته و پاهاشو بغـل کرده و چونه‌اش رو روی زانوهاش گذاشته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد.

romangram.com | @romangram_com