#ایسکا_پارت_223


- گرسنه‌ت نیست؟

اشکام دیگه خشک شده بود. صدای من از اونم بدتر بود.

- نه.

از جاش برخاست و به ساعتش نگاه کرد.

- اما من خیلی گرسنه‌م. بهتره بریم یه چیزی بخوریم.

سری تکون دادم و منم بلند شدم. اومدم برم سوار ماشین بشم که گفت:

- شنیدم یه رستوران اینجا هست. کمی جلوتره. بیا بریم اونجا ببینم صبحانه سرو می‌کنن یا نه.

همراهش رفتم. کمی دورتر اون‌ور خیابون یه رستوران چند طبقه و نسبتاً بزرگی قرار داشت. با هم رفتیم سمتش. درش باز بود. بالا رفتیم. توی قسمت کافی شاپش صبحانه می‌دادن. بی‌حرف رفتم روی یکی از صندلیا که کنار شیشه‌ی روبه‌رود بود نشستم. امید هم اومد روبه‌روم نشست. کسی نیومده بود، فقط ما بودیم.

یه گارسون با یه کلاه اسپرت و پیرهنی که رنگش باهاش ست بود اومد سمتمون و ازمون سفارش گرفت. من فقط یه فنجون قهوه سفارش دادم. امید هم یه نسکافه. گارسون وقتی برگشت که بره سفارشات رو تحویل بده، نوشته پشت پیرهنش نظرم رو جلب کرد «I love my job»

لبخندی زدم و دوباره به کارون خیره شدم.

- یادمون رفت عکس بگیریم!

نگاهش کردم. چشماش قرمز بود.

- عکس مهم نیست! مهم اینه که توی این چند ساعت حداقل بهترین حس رو ازش گرفتم.

دستی به‌چشماش کشید و گفت:

- خوبه... خوش به حالت...

- تو چی؟

زل زد توی چشمام و خیلی صریح گفت:

- اون‌قدر فکر تو سرمه که فعلاً نمی‌تونم از طبیعت حس بگیرم!

- پس اون سازی که زدی چی بود؟! مطمئنم تحت تأثیرش قرار گرفتی.

- نه! اون به‌خاطر به دست آوردن آرامش دل خودم بود!

romangram.com | @romangram_com