#ایسکا_پارت_203
با جملهی آخری که گفت ناخواسته آه از نهادم برخاست و با بهت نگاهش کردم. بهم گفت خودم برم؟ کمکم نگاهم رنگ دلخوری گرفت. سرم رو برگردوندم و لبخند تلخی روی لبم نشست. هه! اینم از مرد رؤیایی ما!
با صدای گرفتهای گفتم:
- نگه دار.
چیزی نگفت؛ اما نایستاد. سرم رو بلند کردم و این دفعه نگاهش کردم. خیلی جدی و محکم گفتم:
- مگه کری؟ بهت گفتم نگه دار!
به آقا برخورد و همونجور که صداش داشت بلند میشد، گوشهی خیابون پارک کرد.
- دفعهی آخرت...
بیتوجه بهش از ماشین پیاده شدم. گرچه نسبتاً بهخاطر دردی که توی دل و کمرم میپیچید، کند بودم؛ اما دردی که از شنیدن حرفش قلبم رو زخمی کرده بود، خیلیخیلی بدتر و وحشتناکتر بود.
وقتی که پیاده شدم، صداش بیشتر بالا رفت:
- بیا سوار شو! کجا سرت رو انداختی...
خم شدم و از شیشه نگاهش کردم. نذاشتم حرفش رو تموم کنه و بدون هیچ نرمشی گفتم:
- صندوق رو باز کن!
و سمت صندوق رفتم. بعضی وقتا واقعاً رفتاراش غیر قابل تحمل بودن. نیش زبونش از افعی بیشتر خون آدمو تو شیشه میکرد.
همونجور که ایستاده بودم یهو همچین زیر شکمم تیر کشید که خم شدم و دستمو روی شکمم گذاشتم.
- آی خدا مردم!
امید که پیاده شده بود، با دیدن این صحنه دوید سمتم و با تعجب گفت:
- چت شد؟
از شدت درد نفسم بهزور در میومد. نتونستم تحمل کنم و لیز خوردم و روی زمین نشستم. چشمامو بستم و یه قطره اشک از گوشهی چشمم پایین چکید. امید با دیدن این صحنه طاقتشو از دست داد و همونجور که داشت جلوم زانو میزد، با تشر گفت:
- چته نیاز؟! چرا داری گریه میکنی؟!
رومو ازش برگردوندم و هق زدم. دلم نمیخواست اشکامو ببینه؛ اما دیگه تحمل درد رو نداشتم. بدجوری شکوندم! بدجوری! درد شکمم بهونهی خوبی بود که درد اصلیم رو پشتش پنهون کنم.
romangram.com | @romangram_com