#ایسکا_پارت_204
چونهام مشت شد توی دستش و سرمو سمت خودش برگردوند. نگاهش به اشکام خشک شد! دندوناشو به هم چسبوند و فکش منقبض شد. با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:
- چه مرگته دخترهی سرتق؟ چرا داری اینجوری اشک میریزی؟ چی شده؟
هیچچیزش مثل آدمیزاد نبود، حتی نمیدونست نگرانی خودشو چهجوری بروز بده. با حرفایی که بهم زد بیشتر گریهم گرفت و مثل ابر بهاری قطرات بارون بیمهابا صورتمو خیس میکردن.
یهو همچین فریاد کشید که برای یه لحظه دردم فراموشم شد و دلم به حال حنجرهی بدبختش سوخت!
- د چرا خفه خون گرفتی؟ دردت چیه؟!
بریده بریده فقط گفتم:
- شک... شکمم...
اخماش بیشتر تو هم رفت. با صدای گرفتهای غرید:
- شکمت چی؟!
سرمو پایین انداختم. حالا این حس خجالت چیه اینجا اومده سراغم؟! این موضوع که خیلی عادیه! ندایی در درونم پاسخم رو داد. آره عادیه؛ اما نه جلوی امید. جلوی امید همهچیر غیرعادیه!
درگیر بودم با خودم که چهجوری جوابش رو بدم؛ اما صداش باعث شد که گونههام رنگ بگیرن و اشکام بیشتر توی صورتم بریزن.
- وقتشه؟
لبمو به دندون گرفتم و سرمو با شرم به علامت مثبت تکون دادم.
- اوهوم.
چند لحظه مکث کرد. منم سرم پایین بود. صورتم هنوز خیس بود؛ اما اشکام کمکم داشتن بند میومدن. دردم هم هنوز ادامه داشت؛ ولی مگه میشه امید این همه بهم نزدیک باشه و من چیزی از درد بفهمم؟!
بازوم با ملایمت اسیر دست پر قدرتش شد. بهنرمی از جا بلندم کرد و بیحرف خاک پشت مانتوم رو تکوند. منم هیچی نمیگفتم و هنوز سرم پایین بود؛ اما زمانی که داشت پشتمو تمیز میکرد، یه نگاه کوچیک بهش انداختم. هنوز اخم داشت؛ اما چشماش، چشماش دوباره همون آتشفشان پرحرارت شده بود!
کمکم کرد که سوار ماشین بشم. خودشم سوار شد و حرکت کرد. در همون حالم گفت:
- همین نزدیکیا یه داروخونه هست. میرم برات ژلوفن میگیرم تا دردت رو آرومتر کنه.
بازم هیچی نگفتم و رومو سمت شیشهی خودم کردم.
راستش دیگه هیچ دردی رو احساس نمیکردم. نه درد شکم و کمرم و نه حتی درد شکسته شدن غرورم رو!
romangram.com | @romangram_com