#ایسکا_پارت_202

دوست داشتم بگیرم زبون خودم رو از ته ببرم که این‌جوری یهو بی‌فکر چرت‌وپرت نگم! از دست خودم خیلی عصبی شدم. با ناراحتی سرمو انداختم زیر و با دسته‌ی فنجونم بازی کردم.

اما امید با کلافگی از جاش برخاست و بی‌توجه به من و خدمتکارایی که با تعجب و کنجکاوی در رفت‌وآمد بودن، رفت توی اتاقش و در رو محکم بست.

چشمام رو بستم و لبم رو گاز گرفتم. خدا مرگت بده نیاز! خاک بر سرت! خودت که می‌دونی چقدر حساسه، اون پرت‌وپلاها چی بود از دهنت دراومد دختر؟

حتی به یه لیوان آبم لب نزدم. با سری افکنده از سر جام بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. اشتهام کور شده بود.

***

چمدون سنگین سرمه‌ای‌رنگم رو از اتاق آوردم بیرون و منتظر شدم تا امید هم از اتاق خودش بیرون بیاد. انتظارم زیاد طولانی نشد و بعد چند ثانیه مثل من چمدون به ‌دست خارج شد. نیم‌نگاهی بهم انداخت و بعدش بی‌توجه به‌سمت در خروجی رفت. از دیروز تا حالا اصلاً نگاهم نمی‌کرد. حتی نیومد باهام ناهار یا شام بخوره. آهم رو دادم بیرون و پشت‌سرش از خونه خارج شدم. داشت چمدونش رو توی صندوق عقب می‌ذاشت. رفتم سمتش کنارش ایستادم. وقتی چمدون خودش رو گذاشت، صاف ایستاد و دوباره بدون اینکه منو آدم حساب کنه، از کنارم دور زد و رفت داخل ماشین نشست. چشمام رو چند بار محکم بازوبسته کردم و نفسای عمیق و پی‌درپی کشیدم. آروم باش نیاز، آروم! اما نمی‌دونم چرا بغض بدی داشت گلوم رو آتیش می‌زد. طاقت نداشتم تا این حد بهم بی‌محلی کنه. نامرد حتی نخواست کمکم کنه که چمدونم رو توی صندوق عقب بذارم.

آب دهنمو به‌سختی قورت دادم تا بغضم سر باز نکنه و با بدبختی چمدونم رو بلند کردم و توی صندوق گذاشتم.

زمان عادت ماهیانه‌م بود و کمرم هم به‌شدت درد می‌کرد. این سنگینی رو هم که بلند کردم نور علی نور شد! برای یه لحظه همچین کمرم تیر کشید که دستم رو گذاشتم روی کمرم و آخ کوتاهی هم از دهنم بیرون پرید؛ اما صدام اون‌قدر یواش بود که به گوش امید نمی‌رسید.

کمی صبر کردم تا دردم آروم بشه. واقعاً توان راه‌رفتن نداشتم. می‌ترسیدم راه برم دردم بیشتر بشه.

- چی‌کار می‌کنی اون پشت؟ سوار شو بریم. دیر شد!

آه لعنتی! دندونام رو روی هم فشردم و به‌زحمت قدم برداشتم و سمت در ماشین رفتم. بی‌حرف نشستم و از شدت درد، اخمام بیشتر توی هم جمع شد. کلاً این بشر هم که عمراً بهم توجهی نداشت! ریموت رو زد و در باز شد. پاش رو گذاشت روی پدال گاز و حرکت کرد.

کم‌کم درد کمرم داشت به شکمم می‌زد. این دردا برام عادی بود. همیشه توی سه روز اول عادتم این دردا رو داشتم؛ اما خب باید مراعات می‌کردم، نباید وسایل سنگین بلند می‌کردم، چیزایی رو که طبع سرد داشتن نباید می‌خوردم. طاقت هم نداشتم کسی بهم بی‌محلی بکنه؛ اما خب فعلاً دور دورِ ایشون بود و نمی‌شد کاریش کرد.

چشمام رو بستم و سرم رو به پشتی صندلی چسبوندم. دستمو گذاشتم روی شکمم و آروم‌آروم ماساژش دادم؛ اما لعنتی به‌همین راحتیا خوب نمی‌شد. نیاز به یه نوشیدنی گرم داشتم؛ مثل چای و نبات زعفرونی. توی این‌جور مواقع حسابی جواب می‌داد.

صدای رادیو که به گوشم خورد بیشتر اعصابم رو بهم ریخت. با کلافگی چشمام رو باز کردم و محکم کوبیدم روی مانیتور و خاموشش کردم.

امید نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:

- چرا خاموش کردی؟ داشتم گوش می‌دادم.

و دوباره رادیو رو روشن کرد. با حرص خیلی زیادی نگاهش کردم و دوباره محکم‌تر کوبیدم و آفش کردم و گفتم:

- صداش اذیتم می‌کنه.

اخماش مثل همیشه حتی توی اون شرایط قلبمو نشونه گرفت. بی‌توجه به حال‌واحوالم دوباره روشنش کرد و خیلی محکم گفت:

- مشکل خودته! اگه تحملش رو نداری، می‌تونم همین‌جا نگه دارم با تاکسی بری فرودگاه!


romangram.com | @romangram_com