#ایسکا_پارت_201
دوباره داشت تیکه میپروند! انگار صلح و صفا به من و امید نیومده. اخمای من هم رفت تو هم و گفتم:
- خودم میدونم برای این جریان میخوایم بریم اونجا. اما چرا اونجا؟
- تو فکر کن برای یه جشن دیگه! با این تفاوت که بزرگترین قاچاقچی خاورمیانه هم تو اون مهمونی شرکت داره!
- بزرگترین قاچاقچی خاورمیانه چه ربطی داره به ما؟
- مستقیم به من و تو ربطی نداره؛ اما به یزدان کبیری چرا. سه ساله که محمد و علی دارن روی این پرونده کار میکنن. تازه بعد از چند سال مسیح کمکم داره به یزدان اعتماد پیدا میکنه. برای اولین باره که به همچین جشنی دعوتش کرده و چون که میدونه ما برای یزدان بسیار عزیز و بااهمیتیم و اینکه بسیار هم سرمایه داریم، ما رو هم دعوت کرده؛ اما از یزدان خواسته که در مورد اون فرد مورد نظر چیزی به ما نگه. حواست باشه! نیاز اونجا از چیزی حرف نمیزنی. من و تو فقط برای شرکت به یه مهمونی ساده اونجا میریم.
- به نظرت مسیح شک نمیکنه که ما برای یه مهمونیِ به قول تو ساده پا شدیم رفتیم آبادان؟ کمی شک برانگیز نیست این مسئله؟
- نه! تو علاقهی زیادی به جنوب داری و خیلی هم اصرار داشتی که یه زمانی با هم بریم خوزستانگردی. چون یزدان هم از این موضوع خبر داشته، به مسیح پیشنهاد داده که ما هم همراهش بریم اونجا و البته...
کمی مکث کرد و قیافهش جدیتر و یه خرده هم خشن شد.
- مطمئنم که اگه مسیح توی نخ تو نبود امکان نداشت که قبول کنه ما هم اونجا حضور داشته باشیم.
با لحن محکمی گفتم:
- در رابـطه با این موضوع باهات اتمام حجت کردم امید. لزومی نداره که اینقدر به اون مردک بیهمهچیز حساس بشی اون تا سه-چهار روز پیش قصد داشت با اسید منو نابود کنه و الان هم هنوز همون هدف رو داره؛ منتها اولش میخواد ازم استفاده کنه و بعدش زهر خودش رو بریزه.
- از الان دارم بهت هشدار میدم! توی اون خرابشده حق نداری باهاش گرم بگیری. هر چقدر هم که محمد و علی تو سرت بخونن تو حق نداری. اونجا یه شهر غریبه. من نمیتونم اجازه بدم نیاز. همهش میمونی پیش من و لجبازی هم تعطیله. متوجه شدی؟
ای بابا! اینکه باز هم حرف خودشو میزنه! لحنم رو آرومتر کردم و گفتم:
- ببین امید، قرار ما از اول هم این بود که من بهش نزدیک بشم. اگه اینجوری بخوام رفتار کنم که راه به جایی نمیبریم!
با عصبانیت نگاهم کرد و من از ادامهی حرفم باز موندم! حس میکردم خیلیخیلی زیاد از حد غیرتیه و وسعت اینهمه تعصب کمی ناراحتم میکرد.
- لازم نیست این جمله رو هر دفعه تکرار کنی! خودم میدونم نقشه چیه. مسیح از اون دسته از مرداست که هر چقدر دوری کنی بیشتر میاد سمتت. درضمن فکر نمیکنی برای چراغ سبز نشون دادن خیلی زوده؟ بعد از سه سال هنوز کاملاً یزدان رو از خودشون نمیدونه! اونوقت چطور انتظار داری دو روزه تو رو محرم خودش بدونه؟
برای یه لحظه بدون فکر گفتم:
- من و محمد با هم فرق داریم. اون مرده! شاید مسیح اسیر احساسات و غـ*ـریـ*ــزهش بشه و...
با مشتی که کوبیده شد روی میز و نعرهای که گوشمو کر کرد، خفه خون گرفتم. وای خدا! من چرا یهو این حرفو زدم بهش؟
- خفه شو!
romangram.com | @romangram_com