#ایسکا_پارت_195
- بهت گفتم تو خواب هم نمیتونی ببینی که با نیاز میرقـصی! من عادت ندارم هر حرفی رو چند بار تکرار کنم. برای آخرین بار گوشزد میکنم، مواظب خودت و کارات باش.
شاید اگه در زمان دیگهای بودیم، از این پشتیبانی امید غرق در لـذت میشدم؛ اما حالا بهخاطر رفتار امروزش کلی ازش کفری بودم و باز هم رگ لجبازیم بدجوری باد کرده بود. با تشر رو بهش گفتم:
- میشه بهجای من حرف نزنی؟ من اگه بخوام با مسیح برقصم هیچ احدی نمیتونه جلودارم بشه! اگر هم نخوام بازم هیچکسی نمیتونه مجبورم کنه!
چشماش از شدت خشم برق زد. من هم دست کمی ازش نداشتم. حق نداشت بهخاطر این بازی رفتارش هی سرد و گرم بشه، حق نداشت!
مرد بود آره. عصبی میشد، غیرت داشت، تعصب داشت من همهی اینا رو میدونستم؛ اما داشت شورشو درمیآورد!
صدای یزدان باعث شد که نگاهم رو ازش بگیرم.
- ما نیومدیم اینجا بحث کنیم! اگه مشکلی دارین، بهتره بین خودتون مطرحش کنین. فعلاً کار ما مهمتره!
با حرص آهم رو دادم بیرون و سر جام ایستادم. این وسط لبخند مسخرهی مسیح و نگاه موشکافانهش بیشتر از همه روی مخم رژه میرفت.
رو به یزدان گفتم:
- من از این کارا سر در نمیارم! از اولم گفتم که بخاطر امید حاضر شدم بیام توی این راه. الانم همه چیزو فعلاً محول می کنم به خودش!
رومو کردم سمت امید و با تأکید گفتم:
- حرف امید حرف منه!
و بیتوجه بهشون کیفمو از روی مبل برداشتم و بلافاصله از خونه زدم بیرون! حتی به مسیح که داشت اسممو صدا میزد توجهی نکردم.
اکی. اینم از این!
نقشه به بهترین وجه انجام شد! گرچه رفتار من واقعی بود. بینهایت کفری بودم و خوب هم تونستم خودمو خالی کنم!
از ویلا که اومدم بیرون به دور و اطرافم نگاه کردم. هوا هنوز روشن بود و میشد کمی قدم زد.
یه خرده توی خیابونا چرخیدم و بعدش سینما رفتم. فیلم درونگرا و زیبایی بود. به سینما رفتن علاقهی چندانی نداشتم؛ اما هروقت میخواستم از اطرافم غافل شم، بهترین انتخاب بود!
شامم رو توی فلافل فروشی سلف سرویس، سرپا خوردم و دست آخرم یه تاکسی گرفتم و یه راست خونه رفتم.
در و با کلیدی که امید بهم داده بود باز کردم و وارد باغ شدم. به ساعت مچیم نگاه کردم. یازده شب! شونه هامو بالا انداختم و رفتم توی خونه. وارد که شدم مثل همیشه خونه خلوت بود و خدمتکارا رفته بودن. توی پذیرایی هم کسی نبود.
رفتم به سمت اتاق و در و باز کردم. وارد شدم و سمت کلید برق رفتن که صدای امید باعث شد سر جام بایستم! یعنی یه جورایی پریدم سرجام! چرا مثل عزرائیل تو تاریکی نشسته مرتیکه دیوونه؟!
romangram.com | @romangram_com