#ایسکا_پارت_194
میخواستم بگم من همینجوری هم خیلی جیگرم، لازم به رنگ و لعاب نیست؛ اما زبون به کام گرفتم و حرف اضافهای نزدم. سری تکون دادم و بعد از خداحافظی از اونجا بیرون زدم.
داشتم سمت در پارکینگ میرفتم که با علی برخورد کردم. زود خودم رو کنار کشیدم و زیرلب معذرتخواهی آرومی کردم؛ اما بیتوجه بهم بهسرعت داخل خونه رفت.
روم رو برگردوندم و به قامت بلند و هیکل حجیمش که داشت وارد خونه میشد، چپچپ نگاه کردم. عوضی!
آهم رو بیرون دادم و وارد پارکینگ شدم. امید با اخمای بدفرمی پشت رل نشسته بود و فوق خشن نگاهم میکرد.
یعنیا دوست داشتم بشینم همونجا زارزار گریه کنم! هیچکدومشون عادی نیستن.
اون از محمد و علی بداخلاق بیادب، این هم از امید وحشی بیاعصاب و اون هم از مسیح عقدهای کثـ*ـافت! این هم از من بیکس و تنها میون این مردای دیوونه!
خدایا آخر و عاقبت ما رو با این هیولاهای بیشاخودم ختم به خیر کن!
***
وارد خونه که شدیم امید بیتوجه به من رفت گوشهای از سالن نشست. تنها به مسیح و یزدان سلام سردی کرد و سرش رو توی گوشی فرو برد.
کلاً امروز این شکلی بود این آقا. تا زمانی که توی خونهی خودش بودیم که رفته بود توی اتاق خودشو حبس کرده بود. تو ماشین هم که کلاً سکوت حکمفرما بود. حالا هم که توی خونهی یزدان...
پوفی کشیدم و با قیافهی درهمی برای یزدان و مسیح سری تکون دادم و روی مبلی که خیلی با امید فاصله داشت نشستم، با اخم و صورتی که داد می زد بیاعصابه.
مسیح اومد روبهروم نشست و با خنده به قیافههای من و امید اشاره کرد.
- چتونه شما دوتا؟! چرا این شکلی شدین؟
امید حتی به خودش زحمت نداد که سرش رو از روی گوشی بلند کنه. من هم با بیحوصلگی جواب دادم:
- تو چیکار به ما داری؟ سرت به کار خودت باشه لطفاً.
یزدان با پرستیژ خاصی روی مبل میزبان نشست و رو به مسیح گفت:
- راست میگه. بیخیالشون شو. حتماً یه جروبحث متأهلی بینشون پیش اومده.
مسیح خندهی کوتاهی کرد و باز رو به من گفت:
- نه به دیشب که از کنار هم جم نمیخوردین و نه به الان که از صد فرسخی هم رد نمیشین! کاش دیشب اینجوری قهر میکردین، حداقل من میتونستم با تو برقـ*ـصم.
آخی بچهم! انگار داغ رقـ*ـصیدن بدجوری به دلش مونده بود. امید با خشم نگاهش کرد و توپید:
romangram.com | @romangram_com