#ایسکا_پارت_196

- کجا بودی؟

چپ‌چپی نگاهش کردم و سمت کلید برق رفتم. در همون حال گفتم:

- بیرون.

اتاق روشن شد و دیدم که روی تختم نشسته. با موهای آشفته‌ای و لباس‌هایی که توی خونه‌ی یزدان تنش بود. نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:

- خاموشش کن!

رفتم سمت کمد و گفتم:

- نمیشه، توی تاریکی جایی رو نمی‌بینم!

با تحکم گفت:

- بهت گفتم خاموشش کن نیاز!

نفسمو دادم بیرون و با حرص رفتم خاموشش کردم. نمی‌دونم چرا وقتی با این لحن چیزی رو می‌گفت نمی‌تونستم مخالفتی بکنم!

بی‌توجه و بدون هیچ حرفی مانتومو از تنم درآوردم و داخل کمد انداختم. یه تاپ یقه گرد یاسی رنگ تنم بود. سمت آینه رفتم. موهامو باز کردم و دورم ریختم و شونه کردم. یه دستمال مرطوب از توی جعبه کشیدم بیرون و آرایشای روی صورتم رو پاک کردم.

در تمام این مدت امید همچنان نشسته بود روی تخت و توی تاریکی نگاهم می‌کرد. به‌زور تشخیص می‌دادم دارم چی‌کار می‌کنم؛ اما مگه جرئت داشتم برم چراغو روشن کنم؟!

با حرص رو بهش گفتم:

- می‌خوام برم دستشویی! حداقل آباژور کنار تخت و روشن کن که جلوم رو ببینم!

چند ثانیه سکوت و بعدش آباژور روشن شد. نگاهی به صورت اخموش انداختم و توی دستشویی رفتم. همون‌جور که داشتم دندونامو مسواک می‌زدم تو آینه هم به خودم خیره شدم.

این چرا این‌قدر ساکته؟! چرا گیر نمیده؟! از اون آرامشای قبل از طوفان که نیست؟ هست؟! چرا نمیره بیرون آخه؟!

با کمی تعلل بیرون رفتم. هنوز روی تخت نشسته بود. چه غلطی بکنم حالا؟!

یه نفس عمیق کشیدم. بهترین راه حفظ خونسردی بود!

یه شلوار راحتی به رنگ تاپم از توی کمد برداشتم و سمت دستشویی رفتم. اونجا شلوارمو عوض کردم و دوباره بیرون اومدم.

بی‌توجه به امید که گوشه‌ی تخت نشسته بود، پتو رو از روی تخت زدم کنار و دراز کشیدم. اون هم به حرکات من خیره بود.


romangram.com | @romangram_com