#ایسکا_پارت_185
کمکم داشت صدای مردها هی بلندتر میشد و هر کسی یه چیزی میگفت. میخواستن تندتند قضیه رو ماست مالی کنن و از طرفی هم نمیخواستن جلوی دو*ستدخـ*ـتراشون ضایع بشن. کلاً خر تو خری شده بود حسابی!
تنها افراد ساکت جمع من و امید بودیم با گیسو و محمد که کمی دورتر از ما ایستاده بودن و البته مسیح که هنوز خیره به صورت من بود.
کمی که گذشت، یکی از پسرای جمع که قیافهی نسبتاً خوبی داشت اما یه ذره کمسنوسال میزد، رو به مسیح با صدای بلندی گفت:
- ببینم تو که داری ما رو بدبخت میکنی خودت هم سکه میدی به کسی؟
مسیح بهش نگاه کرد و با خونسردی گفت:
- آره! چرا ندم؟! هر کی سکهی بیشتری پیشنهاد بده میتونه با فرد مورد علاقهش برقـصه.
یکی از آقایون از بین جمع با صدای بلندی گفت:
- من موافقم!
همه یهو سکوت کردن و به جانب اون مرد نگریستن. کتوشلوار آبی نفتی و قدبلند و سبیل پرپشت پشت لبش ازش یه مرد نسبتاً خوشتیپ ساخته بود. بهش میخورد حدوداً چهل و خردهای سن داشته باشه.
مسیح لبخند عمیقی زد و رو به اون مرد که با پرستیژ خاصی ایستاده بود، گفت:
- جناب مشایخی، فکر میکردم که شما پایهی این کار باشین. فرد مورد نظر شما چه شخصیه؟
مشایخی چند قدم اومد جلوتر و نزدیک مسیح ایستاد. چشمی توی جمعیت چرخوند و تکتک خانومهای مجلس رو از نظر گذروند. شونهای بالا انداخت و گفت:
- من امشب پارتنر ندارم. ترجیح میدم از همینجا یه بانوی غریبه رو انتخاب کنم.
مسیح ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- خیلی هم عالی! بفرمایید انتخاب کنید.
بعد از کمی تعلل، با دست بهگوشهای از سالن اشاره کرد و گفت:
- اون پرنسس زیبا که پیراهن بلند صورتی به تن داره. من ایشون رو میخوام.
دقیقاً نفهمیدم به چه شخصی اشاره کرد، اما زیاد توی کنجکاوی نموندم؛ چون یهو یه دختر ریزهمیزه از بین جمعیت بیرون اومد و با لحن خونگرمی گفت:
romangram.com | @romangram_com