#ایسکا_پارت_184

از فاصله دورم کن، یه خاطره با من باش

یه گریه مرورم کن»

- بهت آرامش میدم؟

سرم رو از روی سـ*ـینه‌ش برداشتم و به چشماش نگاه کردم. جدی و البته قاطع بود.

دستام رو دور گردنـ*ـش حلـ*ـقه کردم و فاصله‌م ازش خیلی کمتر شد. نفسمو به‌آرومی بیرون دادم و همون‌جور که زل زده بودم به چشمای قشنگش، بی‌پرده جوابش رو دادم:

- میدی.

تنها همین یه کلمه باعث شد که چشماشو ببنده و لبخند کوچیکی روی لبش نقش بزنه. سرش رو فرو کرد توی موهام و نفس عمیقی کشید که همه‌ی وجودم مورمور شد.

سرش روی شونه‌م و درونم موهام بود. طبق عادت همیشگیش نفس‌های مکررش برای بلعیدن عطر موهام، منو بیش از پیش شیفته‌ی این مردونگی‌های قشنگش می‌کرد.

آهنگ که تموم شد، دی‌جی اعلام کرد که یه فرد خاص که یه پیشنهاد خاص داره، می‌خواد بیاد یه پیشنهاد شورانگیز بهمون بده. کلاً خاص تو خاص شد.

همه از پیست بیرون رفتن. همه‌ی سالن تاریک شد و تنها یه نور سفید وسط سالن روی پیست تابیده می‌شد.

از درون جمعیت، مسیح با همون لبخند داغون رد شد و با یه غرور خیلی زیاد و یه ژست که مطمئنم خودش فکر می‌کرد خیلی خاصه، اومد و وسط پیست ایستاد.

نکنه منظور دی‌جی از فرد خاص این چلغوز بی‌خاصیته؟

آره دیگه، لابد توی بی‌خاصیتی خاصه! والا!

گلوش رو صاف کرد و رو به جمعیت با صدای رسایی شروع به حرف‌زدن کرد:

- از دوست عزیزم، یزدان‌جان ممنونم که بهم اجازه داد توی این مهمونی جلوی شما بزرگواران خواسته‌ی دلم رو بیان کنم.

مکث کوتاهی کرد. نگاه مشتاق سایرین رو تک‌تک از نظر گذروند تا به من رسید. نگاهش توی چشمام توقف کرد و ادامه داد:

- خیلی دلم می‌خواد که امشب عشق آقایون نسبت به معشـ*ـوقه‌هاشون محک زده بشه.

با این حرف مسیح، پچ‌پچ دیگران سالن رو پر کرد. با اینکه از نگاه خیره‌ش عصبی شده بودم و بازوی امید رو توی چنگم می‌فشردم، ولی باز هم دوست داشتم زودتر ادامه‌ی حرفش رو بشنوم. یه جورایی حس کنجکاویم تحـریـ*ک شده بود.

- فرض کنین که بانوان مجلس مثل اشیای عتیقه، گرون‌قیمت و باارزشن که البته هستن و هیچ شکی در این خصوص وجود نداره. اما آقایون عزیز مایلید که برای رقصیدن با فرد دلخواهتون پول خرج کنین و به معشـ*ـوقه‌ی زیباتون سکه هدیه بدین؟

اخمای مردای جمع رفت تو هم و برعکس نیش دخترا گشاد شد. من هم ناخواسته از این پیشنهاد خوشم اومد و با لبخند دندون‌نمایی زل زدم بهش که بلافاصله دستم توسط امید فشرده شد. سعی کردم کمی از عرض لبخند روی لبم بکاهم، وگرنه امید کله منو می‌کند. توی اون تاریکی چشمای مسیح با دیدن لبخندم، برق زد.


romangram.com | @romangram_com