#ایسکا_پارت_186

- منظورتون به منه آقای مشایخی؟

ولی این دختر خیلی‌خیلی جوون بود! شاید حدود هیجده-نوزده سال! من فکر کردم ممکنه یه نفرو در حد خودش انتخاب کنه، نه این دختربچه. گرچه بسیار زیبا بود. قیافه‌ش بیشتر به عروسکای مو طلایی لب غنچه‌ای می‌خورد.

لبخند مشایخی عمیق‌تر شد و دستش رو به‌سمت اون دختر گرفت.

- بله بانوی من. زیبایی شما ستودنیه.

دختره با صدای بلندی خندید و سمت مشایخی رفت. مطمئنم خودش هم پارتنری نداشت که این‌قدر از پیشنهاد مشایخی ذوق‌زده شده بود. دست ظریفش رو توی دست مشایخی گذاشت. مسیح گفت:

- قبل از اینکه برقـ*ـصین، باید بگین چندتا سکه خرج این خانوم زیبا می‌کنین.

مشایخی نگاهی به صورت دخترک کرد و بعد از کمی مکث گفت:

- ده سکه.

همه‌ی خانومای مجلس یهو از شدت هیجان با هم شروع به کف‌زدن کردیم. بیا نیومده ده‌تا سکه نصیب دختره‌ی هیجده‌ساله شد!

مسیح با همون لبخند گشادش رو به جمعیت گفت:

- کسی نمی‌خواد با این خانوم برقـصه و سکه‌ی بیشتری پیشنهاد بده؟

همه سکوت کردن که مسیح شروع کرد به شمردن.

- دَه، نُه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو...

- پونزده سکه.

همون پسری که از مسیح پرسیده بود خودش هم سکه میده یا نه، این پیشنهاد رو داد. همه با خنده بهش نگاه کردن. به‌غیر از مشایخی که اخماش بد رقمه تو هم رفته بود. شاید دلش نمی‌خواست به همین آسونی از این عروسک دست بکشه.

مسیح با بدجنسی برگشت سمت مشایخی و گفت:

- رقیب پیدا کردین جناب! نمی‌خواین تعداد سکه‌ها رو ببرین بالاتر؟

مشایخی دست دخترو توی دستش فشرد و کمی فکر کرد. نگاه مشتاق دختره هم بین اون پسر و مشایخی رد و بدل می‌شد.

مسیح اومد دوباره شروع کنه به‌شمارش که یهو مشایخی گفت:

- بیست‌تا.


romangram.com | @romangram_com