#ایسکا_پارت_165
بعد از اینکه قضای حاجت رو به جا آوردم، سر و صورتم رو حسابی شستم و یه مسواک دِبشَم زدم و بیرون اومدم. خدمتکار سینی صبحانه رو برداشته و رفته بود.
رفتم سمت کمد لباسام. دیشب وقتی که برگشتیم خونه، متوجه شدم که دوست امید همهی وسایل مورد نیازمو از شیراز اینجا اورده و خدمتکارم توی اتاق اونا رو چیده. همهی لباسامو بهطور منظم و مرتبی توی کمد گذاشته بود. همین لباس خواب اعجوبهای هم که پوشیده بودم در اصل مال خودم بود! با اینکه شوهر نداشتم؛ اما خب عشق اینجور لباسای داغون رو داشتم دیگه. بعضی وقتا واسهی دل خودم میپوشیدم و صفا میکردم. مگه آدم فقط باید برای شوهرش خوشگل کنه و تیپ بزنه؟ خودش این وسط قاقه؟ یه دست مانتو شلوار بیرونیِ ساده در آوردم با یه شال نخی و خنک. انداختمشون روی تخت و سمت آینه رفتم. نشستم روی صندلی و با حوصله موهای بلند و افشونم رو شونه کردم. بعدشم محکم پشت سرم بستمشون که زیر شال اذیتم نکنن. تنها به زدن ضدآفتاب بسنده کردم و تندتند لباسای بیرونیمو پوشیدم.
در عین سادگی شیک و مرتب بودم. یه مانتوی مشکی رنگ تا بالای زانو که نه چسبون بود نه گشاد از جلو دکمه نمیخورد و برای همینم زیرش یه تاپ بلند مشکی تن کرده بودم. یه شلوار کتون سفید با یه شال همرنگش. از وقتی که برگشته بودم ایران اکثراً همینجوری ساده میرفتم بیرون و دیگه از دک و پوز رسمی و مارک پوش خبری نبود! هنوز مرتب بودم و دیگران از خوش پوشیم تعریف میکردن؛ اما دیگه از مانتوهای چندصد هزار تومنی و کتی که طبق مد روز دوخته شده بود استفاده نمیکردم. از تام فورد پونصد-شیشصد هزار تومنی استفاده نمیکردم، از روسریها و شالهای ابریشیمی و حریر اصل استفاده نمیکردم، از کفشهای میلیونی استفاده نمیکردم. رک میگم، دیگه از پولهای پدرم استفاده نمیکردم.
درآمد نسبتاً خوب و پساندازی که توی این چند سال بابت نمایشگاههای نقاشیم و مدیر برنامگیم جمع شد بود، تونسته بود که برای من یه زندگی معمولی رو به خوبی رو درست کنه. توی شیراز هم رفته بودم توی خونهی مادربزرگ مادریم که بعد از فوتش برام به یادگار مونده بود، زندگی کردم. خونه به نام عموی مادرم که توی ونکوور زندگی میکرد بود؛ اما چون اصلاً پاشو نمیذاشت توی ایران، کلید خونه رو داده بود به من تا هروقت میرم شیراز ازش استفاده کنم.
دیگه نه از پورشهای که توی تهران داشتم استفاده کردم نه خود اون کاخ چند میلیاردی توی الهیه!
حالا میدیدم که با تمام این اوصاف چقدر راضی و سبک بالم! بیدغدغه با آرامش به کارام میرسیدم و هرروز چیز جدیدی رو در درونم یا حتی آدمای اطرف و بیرونم کشف میکردم! دیگه برنامه ریزی معنایی نداشت، دیگه یخ بودن ظاهری مهم نبود، دیگه شعار دادن بس بود!
نیاز بود که حداقل خودم رو به خودم ثابت کنم! نیاز بود که از اون همه تجملات فاصله بگیرم و خودمو میون مردم خودم حس کنم! باید بین این مردم بود تا بشه دردشون رو حس کرد! پولداری خیلی خوبه اما به تنهایی کافی نیست. آره توی این دنیا پول حرف اول رو میزنه اما میشه با یه زندگی معمولی بهترین و شادترین حال رو داشته باشی. میدونستم اگه باز بخوام برگردم به وضع سابق کافیه لبتر کنم تا توی پول دست و پا بزنم اما نمیخواستم! دیگه پول باد اورده دردی از درد من دوا نمیکنه. خوشحالم نمیکنه. احساس رضایت بهم نمیده، تنها رضایت از زندگی برای من یه لبخند از ته دل برای بچههایی مثل و محمود و فاطمهست، والسلام!
عینک آفتابی و کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون زدم. وارد سالن که شدم دو تا خدمتکار و دیدم که دارن گردگیری میکنن با دیدن من صاف ایستادن سرجاشون و سلام کردن. هردوشون جوون بودن حدود بیستوچهار یا پنج سال. جوابشون رو دادم و رفتم سمت در خروجی با صدای یکیشون برگشتم و نگاهش کردم.
- ببخشید خانوم برای ناهار چی میل دارید؟
- آقای رضایی نگفتن چه چیزی میخوان میل کنن؟
- ازشون پرسیدیم اما گفتن امروز شما ناهارو انتخاب میکنید.
شونههامو بالا انداختم و گفتم:
- برای من فرقی نمیکنه. هر چی دوست دارید درست کنید.
چشمی گفت و به ادامهی کارش مشغول شد، منم از خونه بیرون زدم. آفتاب تیز بود برای همین تو حیاط عینکمو گذاشتم روی چشمام و شالمو جلوتر اوردم. به پوستم خیلی حساس بودم چون خیلی زودم میسوخت. چند قدم که رفتم جلوتر دیدم واقعاً امروز آفتاب خیلی تیزه، برای همین برگشتم و سمت خونه رفتم. در و باز کردم و از همونجا با صدای بلندی خدمتکارو صدا کردم. همون که درمورد غذا ازم پرسیده بود بهسرعت اومد سمتم و گفت:
- جانم خانوم؟
- برو توی اتاقم، توی کشوی سوم سمت راست میز آرایش یه کلاه لبهدار سفید هست. برام بیارش.
باز چشمی گفت و بدو سمت اتاق رفت. منم همون جا ایستادم تا برگرده. کلاهو که اورد ازش گرفتم و گذاشتم روی سرم، نقاب بلندی داشت و نسبتاً جلوی تابش مستقیم آفتاب رو میگرفت.
از کوچه درآومدم و رفتم توی پیاده روی خیابون به قدم زدن مشغول شدم.
یه جورایی دلم برای هوای دودآلود ولی با صفای این شهر شلوغ و پر سروصدا تنگ شده بود.
با اینکه دیگه خیلیا میگفتن تهران دیگه به درد نمیخوره و پر شده از آلودگی اما من هنوزم عاشقانه میپرستیدمش. این پایتخت برای خودش داستانها داره، برای خودش صفایی داره که هیچجای دنیا نظیرش پیدا نمیشه!
romangram.com | @romangram_com