#ایسکا_پارت_164

یه گاز گنده به لقمه‌ام زدم و در کمال خونسردی بدون هیچ خصومتی گفتم:

- بابا بی‌خیال امید! خسته نشدی از بس راه‌به‌راه حرفاتو به من تحمیل کردی؟! من حق دارم که برم بیرون و هر کاری که دلم بخواد بکنم! مگه زندانی گیر آوردی؟

نگاهی بهم انداخت. عمیق و متفکر! منم همون‌جور که فکم درحال جنبیدن بود نگاهش می‌کردم.

- نه زندونی نیستی! تو هم حق فعالیت داری تو هم حق تصمیم‌گیری داری!

یه گاز دیگه زدم و گفتم:

- آ قربون آدم چیز فهم! خوشم میاد که گاهی اوقات منطق حالیته! پس امروز من میرم می‌گردم!

لقمه رو از دستم گرفت و به جاش یه لیوان آب و یه قرص دستم داد. در همون حینم گفت:

- باشه برو. ولی خیلی زود برگرد!

اخمام رفت تو هم و اومدم اعتراض کنم که از جاش بلند شد و ایستاد. محکم گفت:

- حرفم نباشه! همین که گفتم. تا دو ساعت دیگه باید خونه باشی.

ای بابا! عجب آدمیه ها. انگار من اسیرشم‌!

- میشه دلیل این همه زورگوییتو بدونم؟!

رفت سمت در اتاق و گفت:

- به نفع خودته! این چند‌ وقته رو به حرفای من گوش کن. نمی‌خوام بلایی سرت بیاد!

درو باز کرد و برگشت و تو چشمام خیره شد. نافذ و دقیق!

- حرفام یادت نره نیاز! آسه میری آسه میای. دو ساعت دیگه خونه نباشی کل شهرو به هم می‌ریزم! شیر فهم شد؟

مات نگاهش کردم و یواش سرمو تکون دادم. در و بست و منو با یه عالمه حیرت و فکر تنها گذاشت!

منظورش از بَلا دقیقاً چی بود؟! یعنی من بخوام برم بیرون بلا سرم میاد؟!

چرا چرت‌وپرت میگه؟!

سرمو تکون دادم و از روی تخت بلند شدم. داشتم می‌رفتم سمت دستشویی که کسی در و زد. متقابلش صدای خدمتکار به گوشم رسید که اجازه‌ی ورود می‌خواست. بهش گفتم بیاد داخل و خودم تو دستشویی رفتم.


romangram.com | @romangram_com